ببینمش
چهارشنبه بود که بهم زنگ زد و گفت دارم فردا میرم کتابخونه بیا اونجا
که ببینمت و کلی با هم حرف داریم! من از خوشحالی دوست داشتم پرواز کنم ،
باورم نمیشد که من امروز بتونم مریم و ببینم ، از تعجب صدام در نمیومد ![]()
، خلاصه قرار گذاشتیم ساعت ۹:۱۵ صبح که من با آژانس رفتم اونجا
سحر دوستش من و دید و رفتم پیششون و کلی حال و
احوال پرسی بهدش ، من و مریم نشستیم رو صندلی محوطه ی بیرون
و کلی با هم حرف زدیم ، یعنی در حقیقت اون کلی حرفید و
منم هیچی به ذهنم زیاد نمیرسید که بهش بگم و اون جواب بده. حرفای من کم بود
بعد دیگه بعد از کلی حرف زدن و کلی جوابای سوالایی که من ازش قبلا پرسیده بودم و
اون قرار بود جواب بده رو بهم داد و نتیجه ی خوبی گرفتم
بلند شدیم که بریم کتابخونه ، اول من بهش کتاب * کافه پیانو * رو دادم که ببره بخونه
بهدشم اون بهم کتابچه های کوچیک دو تا داد که بخونم
دیگه بلند شدیم رفتیم تو کتابخونه و اون کتاباشو تحویل داد اونجا
میخواست کتاب هم بگیره که من بهش کتاب * کوری * رو پیشنهاد کردم و اونم
قسمت خلاصه کتاب و خوند و خوشش اومدو برداشت و اومدیم از اونجا بیرون ![]()
بهدشم اومدیم بیرون دیدیم خیلی گرمه رفتیم مریم آب خوردو اومدیم بیرون
که سحر راهش جدا بود خداحافظی کردیم منم با مریم باید اتوبوس سوار میشدم
بعد یکی از دوستای دیگشونم پیاده با ما تا یه جا اومد و من و مریم رفتیم ایستگاه اتوبوس
یکم اونجا نشستیم بعد اتوبوس اومدو سوار شدیم و رفتیم به سمته
خونه ی اونا که پیاده شدیم و رفتیم اون سمته خیابونو
از هم جدا شدیم یعنی خداحافظی و بعد بهم گفت بخند و شاد باش و برو ![]()
![]()
![]()
دیگه من پیاده اومدم تا یه جای راه و که زنگیدم بابا اومد دنبالم و اومدم دم خونه و بعدش
هم رفتم بیرون ....![]()
![]()
خلاصه خیلی امروز کلی بهم خوش گذشت .... ! و نتیجه میگیرم که انتظار مساوی هست
با اومدن اون کسی دوست داری ببینیش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23 توسط ملیکا |
