تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
 سلام  فکر کنم خودم جواب آپ قبلیمو امروزگرفتم  ، من موفق شدم بعد از ۱۹۵ روز انتظار

ببینمش  چهارشنبه بود که بهم زنگ زد و گفت دارم فردا میرم کتابخونه بیا اونجا

که ببینمت و کلی با هم حرف داریم!  من از خوشحالی دوست داشتم پرواز کنم ،

 باورم نمیشد که من امروز بتونم مریم و ببینم ، از تعجب صدام در نمیومد

، خلاصه قرار گذاشتیم ساعت ۹:۱۵ صبح که من با آژانس رفتم اونجا  

سحر دوستش من و دید و رفتم پیششون و کلی حال و

 احوال پرسی بهدش ، من و مریم نشستیم رو صندلی محوطه ی بیرون 

 و کلی با هم حرف زدیم ،  یعنی در حقیقت اون کلی حرفید و

منم هیچی به ذهنم زیاد نمیرسید که بهش بگم و اون جواب بده.   حرفای من کم بود  

 

بعد دیگه بعد از کلی حرف زدن و کلی جوابای سوالایی که من ازش قبلا پرسیده بودم و

اون قرار بود جواب بده رو بهم داد و نتیجه ی خوبی گرفتم   

بلند شدیم که بریم کتابخونه ، اول من بهش کتاب * کافه پیانو * رو دادم که ببره بخونه

بهدشم اون بهم کتابچه های کوچیک دو تا داد که بخونم  

دیگه بلند شدیم رفتیم تو کتابخونه و اون کتاباشو تحویل داد اونجا  

 میخواست کتاب هم بگیره که من بهش کتاب * کوری * رو پیشنهاد کردم و اونم

قسمت خلاصه کتاب و خوند و خوشش اومدو برداشت و اومدیم از اونجا بیرون

بهدشم اومدیم بیرون دیدیم خیلی گرمه رفتیم مریم آب خوردو اومدیم بیرون

که سحر راهش جدا بود خداحافظی کردیم منم با مریم باید اتوبوس سوار میشدم

بعد یکی از دوستای دیگشونم پیاده با ما تا یه جا اومد و من و مریم رفتیم ایستگاه اتوبوس

یکم اونجا نشستیم بعد اتوبوس اومدو  سوار شدیم و رفتیم به سمته

خونه ی اونا که پیاده شدیم و رفتیم اون سمته خیابونو

از هم جدا شدیم یعنی خداحافظی و بعد بهم گفت بخند و شاد باش و برو

دیگه من پیاده اومدم تا یه جای راه و که زنگیدم بابا اومد دنبالم و اومدم  دم خونه و بعدش

هم رفتم بیرون ....

 

خلاصه خیلی امروز کلی بهم خوش گذشت .... ! و نتیجه میگیرم که انتظار مساوی هست

 با اومدن اون کسی دوست داری ببینیش

 

 نوشته شده در  بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23  توسط ملیکا  | 

 

میدونی هر شب با اون دو تا ستاره ی شب رنگ به خواب میرم

دیشب وقتی اتاق تاریک بود اون دو تا ستاره ای که روبه روم بود

فقط دیده میشد ، یه حسی داشتم ، یادته برام تو نامت نوشته بودی

ستاره ی شب رنگ بهم میگه تو شبا دلتنگی میکنی دل من هم برات

تنگ شده ؟؟ آره اون ستاره بهت راست گفته !

دیشب بغض داشتم ، وقتی باهاش حرف میزدم یه غم بزرگی تو دلم بود

رو به خدا کردم و گفتم خدایا انتظار چه معنی داره؟؟؟

انتظار یعنی چی ؟؟؟ چند تا معنا داره که من هنوز نتونستم درکش کنم ؟!

انتظار به این معناست که باید اونقدر صبر کنم تا بتونم یه روز ببینمش ؟

انتظار به این معناست که اینقدر زجر بکشم تا مریض شم و بیفتم یه گوشه ؟!

خدایــــــــــا سخته انتظــــــار سخته و من تحمل ندارم که نتونم ببینمش

انتظار یعنی اینکه بشینم تمام روزهایی که ازش دور میشم و بشمارم و

غصه بخورم ؟ ! همش سعی میکنم بیخیال باشم اما نمیشه !!

 

دیشب همش بلند میشدم از رختخواب و شروع میکردم به راه رفتن

مثل آدمای سر گردون یا آدمایی که آدم کشتن و عذاب وجدان دارن

و دارن دنبال راه و چاره میگردن !

یا شایدم یه قاطلم که دل به یه دوست بستم و با احساسش دارم بازی

میکنم !

از نامه دادن بهش محروم شدم چون نه دیگه میتونم تو مدرسه ببینمش

نه خواهرش هست که نامه هام و بهش بدم ! نه کسی دیگه ای !

از دیدنش در حال حاضر محرومم چون تا اون موقع که اون نیاد جایی

من نمیتونم ببینمش یعنی انتظار !!

 

فقط مونده یه تلفن ، احساس میکنم روز به روز ازش دور تر میشم

ولی دلم به دلش ، قلبم به قلبش نزدیک تر میشه !

با اون تلفن میتونم خیلی حرفارو بهش بزنم  ، اما بعضی اوقات من

اونقدر بهم فشار میاد که شاکی میشم و هر چی دلم میخواد بهش

میگم ! و اونم فقط در مقابلم سکــــــــــــوت میکنه میگه منم کلی ازت

سوال دارم ، اما به تو هم حق میدم .

 دوستام مجبورم کردن تا اون  موقع که بهم زنگ نزده بهش زنگ نزنم ،

 میگن هم از دلبستگیت کم میشه

همینکه اونجوری میفهمی دلتنگی کرده و بهت میزنگه !

اما واقعا تحملم کم هست ! طاقت ندارم ، شاید نتونم !

شاید چیزی نگم ولی از درون غصه میخورم و تو خودم میریزم !

 

امروز رفتم مدرسه که یه سوال بپرسم وقتی وارد مدرسه شدم

تمام نگاه هاش جلوی چشمم اومد ، خاطره هام همه جلوی چشمم بود

دلم میخواست بشینم همونجا و کلی گریه کنم !

قبل از اومدن از مدرسه رفتم طبقه ی سومی ها و رفتم تو کلاسش

از اون بالا کل حیاط مدرسه رو دیدم و اشک تو چشمام جمع شد !

سکوت کردم و گفتم همه چی با خداست برو و امیدوارم باش که

میبینیش ، اما امیدوارم که انتظار سراغم نیاد همــــــــین !

 

اگه میشه فقط بگین انتظار به چه معنــــــاست ؟؟؟؟؟

همـــــــــــین .

خداحافظ !

 نوشته شده در  بیست و دوم تیر 1388ساعت 11  توسط ملیکا  | 

  سلام ببخشید من آپ نمیکنم حالم زیاد خوب نیست

و احتیاج به استراحت دارم فقط برای یه مدت بای . همین

 نوشته شده در  هشتم تیر 1388ساعت 1  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center