لطفا به داستان زیر توجه فرمایید : ![]()
نقش های این داستان : من و او ![]()
من : لالا لا ... لا لا لا ... یوهووووووو ....
تولد تولد تولدش مبارک ...
او : سلام ملی چی شده امروز خوشحالی . تولده کیه کلک ؟؟؟![]()
من: هان ؟؟ یعنی تو نمیدونی ؟؟![]()
او: بگو بگو بگو تولده کیههههه؟؟؟
من:خب بذار بگم
او: نمیگی خودم حدس بزنم بگو دیگههههه![]()
من : اوا خب بذار بگم دیگه م....
او : نه ، نه بگو دیگه
من: دهه تا من میام بگم میگی بگو ، خب بذار بگم دیگه ![]()
او: من میدونم حتما میخوای بگی زهرا ![]()
من :جااااااااان !!! من خوبه اول اسمشم گفتم عزیزم آبرو نبر![]()
هی باز تو بگو زهرااااااااا ، بیخیال عزیزم تولده خواهرشه ![]()
او : خواهرش ؟؟؟
خواهرش کی بود ؟؟![]()
من : میزنم لهت مینکمااااا یعنی تو مریم و نمیشناسی ؟؟؟
او: آهاااان ایول تولدش مبارک باشه ![]()
او: حالا بیا وسط بزنیم برقصیم ![]()
من: زشته خجالت بکش اونم اینجا ![]()
او: چشه مگه ؟ مثلا دوستت هستا اونم مریم ![]()
![]()
من: خب دلیل نمیشه چون تولده مریم هست آبرو نذاریم اینجا !
او : بابا خششششن
باید به این مریم بگم دیگه دوره تو رو خط
بکشه خیلیی خشنی اَهه
بیچاره خواهرش که امسال تو رو با این
خشنیتت تحمل کرده معلوم نیست چی کشیده ![]()
من: کی زهرا؟؟
او : نه پس عمه ی من
من : درست صحبت کن من با زهرا چی کار کردم مثلا ؟؟![]()
او :هیچی طبق معمول حتما حرص دادی ! ![]()
من : اصن آره بابا همونی که تو میگی ![]()
من : فقط من موندم با این خشنیتم تو چرا با من دوستی ![]()
![]()
او : چون دوستت دارم ![]()
من : جدیییییی؟؟ من باوررم نمیشه من اینقدرا هم دوست داشتنی
نیستم ، نه واقعا تووووو...!!
او : آره بابا حالا یکم بخند ایقدر جدی نباش مریم ناراحت میشه ها![]()
من : آی دستم ![]()
او : چی شده ؟؟؟؟؟![]()
من : هیچی بابا اینقدر حرف زدی دستم درد گرفت اینقدر تایپیدم
او : عیب نداره به مریم فکر کن دردش از بین میره ![]()
![]()
من : آره میدونم
![]()
او :وای خدا چقد تو بامزه میشی وقتی میخندی ! بیشتر بخند ![]()
من : جون توووووو
او : نه جون توووووو![]()
او : ولی یه سوال پیش اومد !
من : چی ؟؟؟
او : اینکه دوستش داری ؟؟؟؟
من : کیو ؟؟؟![]()
او : اَهه خودتو به اون راه نزن همونو
من : خب بابا فهمیدم حداقل اسمشو بگو الان ملت فکر میکنن
داریم در مورد پسر حرف میزنیم![]()
او: آخ ببخشید عزیزم مریم جون ![]()
من: دفعه آخرت باشه ![]()
او : خب حالا تا گفتیم عزیزم پررو شد ![]()
او : خب حالا ببگو ببینم جناب عالی مریم رو دوست میداری ؟؟![]()
من : اوهوم ![]()
![]()
![]()
او : یعنی چی اوهوم خب درست بگو
من: خودش میدونه ![]()
او : میدونم خودش میدونه ولی الان من میخوام بدونم ![]()
من: مهم اینه که خودش میدونه ![]()
او : پس تو عاشقی ![]()
من : عجبا ول کن دیگه بچه بیخیال ![]()
او : اووووم خب بابا ولی بعدن از زیر زببونت میکشم ![]()
من: میدونی داشتم به چی فکر میکردم ؟ ![]()
او: چی ؟؟
من : یادش بخیر ، به اینکه هر وقت به زهرا میگفتم مریم خوبه ؟
میگفت مطمئن باش اون از هممون بهتره ، یه بار نشد مثل آدم بگه
آره مریم حالش خوبه ![]()
او : خوشم میاد حالتو میگرفت ![]()
من : تو آدم نمیشی یه بار ما رو در حال ضایع شدن نبینی ها ![]()
او : خب باو غلط کردم تو عزیر دلمی ![]()
من : ولی حیف نه دیگه زهرا رو میبنم هر روز نه مریم ![]()
او : واستا ببینم امروز مگه تولد نیست؟؟؟![]()
من : تولد کی ؟؟
او :
باز تو خل شدی ؟؟؟ مریم ، مریم ، مریم ، مریم ![]()
آها ، آها ، آها ، آها
خب میگم عاشقی هی بگو نه
!
من : اوه اوه راست میگی ها ![]()
او : چی اینکه عاشقی ؟؟![]()
من : ول کن دیگهههه نههههههه تولده مریم ![]()
![]()
![]()
![]()
من : مردم و مچل کردیما ![]()
او : پس بگووو Happy Birth Day Maryam ![]()
من : آخ کلم ![]()
او : نه ثابت شد عاشقه
عزیزم یواش خب خودتو کنترل کن![]()
من : مریم جونم تولدت مبارررررررررررررررررک![]()
![]()
![]()
تولد تولد تولدش مبارک ![]()
![]()
![]()
مریم جونی تولدت مبارک![]()
امیدوارم به همه ی آرزو های دلت برسی
امیدوارم امسال تو کنکور موفق بشی
و امیدوارم همیشه دلت شاد و لبت خندون باشه
امیدوارم همیششه دوستیمون پایدار باشه
امیدوارم هیچ وقت همو فراموش نکنیم
و.....
![]()
![]()
خیلی زیاد دوستت دارم ![]()
و بار دیگر بر روی صفحه ی وبلاگ تولده یه دوستِ واقعی رو واسه
دومین بار گرفتم تا به عنوان یادگاری نگرش دارم ![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در هفتم خرداد 1388ساعت 1 توسط ملیکا |