تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
 سلام. میگم توسط این ملیک ما به بازی دعوتیدم مرسی مرسی

بازی کلمات آواره :

من.. او ...ما .... م... ز..م ... ما سه نفر ...پایان مدرسه ... گریه... مهربون

دلتنگی... انتظار... عشق...! ...نگران ... سر گیجه ... مشوش ...

تابستون... میتینگ ... پارک ... نت ... آهنگ های بنیامین.... خستگی...

نویسندگی... شهر بازی ... خنده های زورکی ... تنهایی... فکر ...

پشه کشتن... دردسر ... خاطره ... بارون ... آب ... دریا ...

مردن ... دیوونگی ... بحث ... تلفن .... نامه.... دست های یخ ...

تپش قلب ... کتاب ... یاده اون ... اعتماد به نفس ... آرزو ...

فریاد ...ناله... مهمونی ... مسافرت.... دکتر معده ... ستاره ی شب رنگ ...

 دپرس ...سکوت ... سرطان ... آسمان... شعر ... آزادی ... تنفر... جنون...

سرنوشت... اس ام اس ... دلداری ... الهام ... گرما ... چشمای او ...

حسرت ... حساب روز های ندیدن مریم ! .... اذیت کردن ....

روح خبیث ... آیسان ... زهرا ... تقدیر ... دوستی ... خدا ... ترس

همه ی ما ... با هم ... کناره هم ... نگاه به او ... و پایان زندگی ...

 

مرسی ملیک واسه دعوتت  و هر کی دوست داشت میتونه

خودشو به این بازی دعوت کنه

 

 نوشته شده در  سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 18  توسط ملیکا  | 

دلم بد جوری هوای تو را کرده است عزیزم... دلم بد جوری در حسرت

دیدار تو هست ای بهترینم ... باورم نمیشود ، این همه فاصله بین

من و تو غوغا میکند و دریای غم و دلتنگی در قلب های من و تو

طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل خنجر در قلب هایمان مینشیند...

 

وای کاش در کنارم بودی... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای

انباشته شده خالی میکردی ... باورم نمیشود ، سخت است

باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا تنهای تنهایم ....

 

میروم با همان پاهای خسته در جاده ای که به آن سوی

غروب خورشید ختم شده است ...

 

کاش که تو در کنارم بودی... انگار هیچ آرزویی از خدای خویش

ندارم ، وقتی که تو در کنارمی...

 

سخت است ولی باید تحمل کرد تا تو یه روزی به سوی من بیایی...

وای کاش تو در کنارم بودی ، بدان دلم بد جوری برای تو تنگ است ...

کاش بودی

....

 

سلام چند روز پیش تو مدرسه دفتر ادبیاتمو باز کردم دیدم ته دفترم این

نوشته رو نوشته بودم ، حالا یادم نیست از کجا نوشته بودم :-؟

ولی خب در هر صورت خودم ننوشتم اینو . و مرسی از کسی که اینو

گفته و نوشته و اینا ...    بای بای

 نوشته شده در  پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 18  توسط ملیکا  | 

 من دلم برایت تنگ شده عزیزم

نمی خواهی به من سری بزنی ؟؟؟

نمی خواهی به من زنگی بزنی تا از حالم با خبر بشی ؟؟؟

من دلم برای تو تنگ است !

من دلم برای چشمان معصوم و دستهای مهربانت تنگ است !

 

تو کجایی؟؟ تو کجایی که اینقدر از من دور شدی ؟

که دیگر دستهای من و تو بهم نمی رسد!

شب ها تا صبح چشمانم را میبندم که فقط با یادت و با نگاهت بخوابم

روز ها تا شب صدایت در گوشم میپیچد و با صدایت آرامش میگیرم !

من دلم برای تو تنگ است !

 

می توانی باور کنی که دلتنگی تو چقدر من را آزار می دهد ؟

دلم میخواهد که فقط ، که فقط بتوانم برای چند دقیقه تو را ببینم

این برایم کافی است

این برایم کافی است که فقط بتوانم چند دقیقه تو را ببینم و

از دلتنگی های هر روزه ی تو در بیایم و آرامش بگیرم و

خوشحال باشم و بخندم !

من دلم برای تو تنگ است!

تنگ ِ ، تنگ است !

این را بدان و باورش کن ....!

ملیکا

 

 سلام این نوشته رو امروز تو مدرسه بی کار بودم نوشتم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

 

http://farm2.static.flickr.com/1388/1051820522_fde160e976.jpg

 نوشته شده در  هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center