تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
 سلاااام سال  ۱۳۸۸ مبارررررررک  عیدتون مبارک !

دعا میکنم همه سال خوب و قشنگی داشته باشید سرشار از موفقیت و

شادی و مهربونی و سلامتی  امیدوارم سال خوبی در کنار خانوادتون

داشته باشید . 

http://www.dl4pc.com/iramail/lvl/28-12-86/7.jpg

http://hali3eyyedh.persiangig.com/1388.jpg

http://aycu26.webshots.com/image/49785/2002455099245684258_fs.jpg

 

 نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17  توسط ملیکا  | 

سلام سلام امروز ۲۸ اسفند ماه میباشد که روزه تولد وبلاگم میباشد

تولدش مباررررررررک من این وبلاگمو خیلی دوست میدارم خیلی زیاد

چون هر وقت که خوشحال بودم تونستم توش بنویسم و هر وقتم که دلم

پر بوده بازم توش تونستم بنویسم چون همیشه نوشتن بهم کمک میکنه تا

آروم بشم و همیشه همیشه توی این وبلاگ نوشتم

خلاصه اینکه تولد ۲ سالگیشو تبریک میگم و بازم تشکر میکنم از

* حمید * و *ممد * که این قالب خوشگلو واسه وبلاگم درست کردن

تا وبلاگم خوشگل بشه  مرسی مرسی

و اینکه تشکر میکنم از همه ی دوستانی که همیشه به وبلاگم

توی این دوسال سر زدن و تنهاش نذاشتن

مرسی مرسیییییییی.

خب وبلاگی تولدت  و بازم تبریک میگم و دوستت دارم

 

 

http://modmycomments.com/x/happy-birthday/happy-birthday-cake.gif

 

http://www.totallypimpedout.net/Graphics/Birthday/Happy_Birthday/images/Happy_Birthday_Balloons_3.gif

http://img.lovemyprofile.com/68/Happy_Birthday_Balloons.gif

 

 

 

http://www.blogohblog.com/wp-content/pop/2008/05/happy-birthday-wordpress1.gif

http://www.kiwistamping.co.nz/Files/Happy_Birthday_GWS.gif

 نوشته شده در  بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 22  توسط ملیکا  | 

 ( این نوشته چیز خاصی نیست ، اگر حوصله ندارید و دوست ندارید

 میتونید نخونید ).

 چی شده چرا همه روی من حساس شدن ؟؟ چرا هر کاری میکنم همه ناراحتن ؟؟؟

خیلی دلم پر هست الان از مدرسه اومدم خونه و اصلا هم حالم خوب نیست یه بغض گلومو

گرفته خیلی عصبی هستم خیلی زیاد !!!  همش تو راه با آیسان داشتم بحث میکردم

بهم گیر داده که چرا هر کس باهات هر جور میخواد رفتار میکنه و تو باز بهش اهمیت میدی

و ناراحت نمیشی !!! خب من دوست ندارم اینطور باشم سعی میکنم خیلی راحت از کتاره

خیلی از کارای دیگران بگذرم حتی اگه بدترین رفتارو باهام داشته باشن ، سعی میکنم

همونجور که همیشه رفتار میکنم همونجور باشم و بذارم طرف خودش متوجه اشتباهاتش

بشه ! من نمیتونم با کسی جدی برخورد بکنم ، من خیلی صبورم من نمیتوننننم

من مغرور نیستم  ، همش بهم میگه تو با این کارات همیشه منت کش هستی

ولی من هیچ وقت خودمو منت کش نمیدونم ! مگه کسی اشتباه کرده و بری باهاش حرف

بزنی یعنی اینکه تو منت کش هستی ! یا اینکه من ۵ بار یکی و صدا کنم بعد اصلا حواسش

نباشه و باز من صداش کنم یا بازم برم پیشش و دستشو بکشم و باهاش حرف بزنم  یعنی

اینکه من خودموکوچیک کردم ؟؟ !!!

من این چیزا رو بد نمیبینم من با این چیزا فکر نمیکنم کسی با این چیزا کوچیک نمیشه

من اینقدر دلم پر هست که فقط اومدم نشستم پای کام و شروع به نوشتن کردم و

هدفون و گذاشتم تو گوشم با صدای بلند آهنگ و گوش میدم فقط دلم میخواد زار زار گریه کنم

من دلم نمیخواد کسی بخاطر من آزار ببینه و ناراحت بشه  

نزدیک به عید هست یک هفته مونده به عید و از شنبه خیلی از دوستامو نمیبینم

حس بدی دارم ، از اینکه دارم ازشون برای این تعطیلات عید جدا میشم ناراحتم

چون خیلی بهم تو مدرسه خوش میگذره ، خیلی خاطرات شیرینی باهاشون دارم

چه بد بوده و چه خوب جفتشون برام شیرینن

نمیدونم دارم چی میگم و چی مینویسم ! فقط میدونم اینقدر عصبانی هستم برای

اولین بار  که از مدرسه میام که دلم میخواد یه کاری کنم که خالی بشم که معمولا

با نوشتن میتونم خودمو خالی کنم ! اما مثل اینکه نوشتنم هیچ اثری روم نذاشت !

توی این هفته خبرای بد شنیدم همش  یکی از دوستام اومد بهم گفت یکی از معلمامون

که من خیلی دوستش دارم سرطان داره وقتی بهم اینو گفت شکّه شدم دوستم

هی صدام میکرد و من انگار که رو هوا بودم به اندازه ۱ دقیقه فقط زل زده بودم و به آسمون

نگاه میکردم ! برام غیر قابل قبول بود و نمیتونستم باور کنم ! داشتم دیوونه میشدم وقتی

 بهم گفت ، ازش خواستم فقط قسم بخوره ، که به قرآن و ... رو برام قسم خورد

این معلممون خیلی حساس هست سریع با یه اتفاق کوچیک ناراحت میشه

سریع گریه میکنه و.... همیشه یه معلمی هست که با انرژی تمام سر کلاس درس میده ،

همیشه میگه من با عشق میام مدرسه و با عشق به بچه ها درس  میدم

من باورم نمیشد ولی داشتم دیوونه میشدم چند روز بعدش زنگ زدم مریم تا از اون بپرسم

که این معلممون این مریضی و داره یا نه ؟ ! خب اون سه سال تو این مدرسه و بوده

و با این معلم  خیلی صمیمی بودو هست .  تا ازش پرسیدم مریم این معلم

مریضی داره ؟؟ گفت  چطور مگه ؟؟ گفتم خواهش میکنم اگه میدونی بگو ! گفت آره

حتما میخوای بگی سرطان نه؟؟ گفتم آره یکی این و بهم گفت ! من باور نمیکنم !

گفتم تازه اون کسی هم که بهم گفته صد در صد مطمئن هست ! گفت ملیکا منم اینو شنیدم

اما فکر میکنم تو سن پایین تر این مریضی و داشته و  خوش خیم بوده و خوب شده

ولی باز نمیدونم الان چه جوری هست ...  . چند روزه این معلم و کسل و خسته میبینم

همش سر درد داره و بی حال شده ...منم براش یه نوشته ای نوشتم و دادم بهش یعنی معلمم ،

در مورده همین بی حالیش نوشتم . خلاصه اینکه واقعا اذیتم داره میکنه این خبر هنوز

حالم اصلا خوب نیست .... حالم اصلا خوب نیست ...

دلم میخواد برم تو آسمون و برسم به ابرا و روی ابرا بشینم و از اون بالا کل دنیا رو

ببینم !!! دعا میکنم توی این سال جدید بتونم یه روحیه ی شاد و پر انرژی داشته باشم

و یه آرامش زیاد برای همیشه .

 نوشته شده در  بیست و دوم اسفند 1387ساعت 14  توسط ملیکا  | 

 

بارون

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد؟ (۲)

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد؟

روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا؟

چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد ؟

نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

من و کشتی تو با اون  خنجر دوریت عجبه (۲)

چرا از این دل دیوونه یکم خون نمیاد؟

مگه تو بی خبری موم و  پریشون میکنم

دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت از بس که سفیده و لطیف مثه برف

از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی (۲)

درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثه آیینه میمونی

تو ، تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز (۲)

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم

هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنج و من منتظزم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا اینقدر  آب و  هوام ابری میشه

که قد اشکای من از رود کارون نمیاد

گاهی با خودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که ، پنهون نمیاد

اون که برای دیدنش ستاره میشماری اهل نازه

پس با یه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود

مثلا چون تشته اند یاسایه گلدون نمیاد

لااقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد .

 

* مریم حیدر زاده *

 نوشته شده در  هشتم اسفند 1387ساعت 17  توسط ملیکا  | 

سلام سلام . نمیدونم چرا از ۵ شنبه هفته قبل بود که همه چی

بدپیش میرفت  ۵ شنبه کلی دعوا کردم تو مدرسه با همه

البته دعوا هم از این دعواهای الکی نبودا خیلی مفصل و اینا و

تازه اون طرفم میخواست بین منو زهرا رو بهم بزنه که کار خودشو کرد

و ما با هم قهرم کردیم تا امروز من و زهرا با هم قهر بودیم

اما از اونجایی که ما آدمای عاقلی هستیم  مثل دو تا آدم

با هم حرف زدیم و آشتی کردیم و تمام ناراحتیا و اینا رو گذاشتیم کنار

منم بخاطر این مسائل و اینا دو شب بود نخوابیده بود ، امروز بود

که همه چی درست پیش رفت و اینا منم خیالم راحت شد و اینا بعد

با خیال راحت از ساعت ۳ بعداظهر تا ساعت ۶ و خورده ای گرفتم

قشنگ خوابیدم و اصلا هم تو فکر زهرا دیگه نرفتم

البته  تنها کسی که باعث رابطه ی من و زهرا شد کسی نبود جز آیسان

یه دوسته واقعا دوست داشتنی و مهربون که من خیلی خیلی دوستش دارم

اونم کلی با زهرا حرف زد که زهرا راضی شد با هم حرف بزنیم

خلاصه امروز خیلی برام روزه خوبی بود .

فردا هم قرار هست از راه مدرسه با آیسان برم خونشون و با هم کلی

خوش بگذرونیم  آها راستی سه شنبه هم که تعطیلیم و پنجشنبه هم

تعطیل و احیانا هم چهار شنبه هم به امید خدا تعطیل میکنن کلی به

هممون خوش میگذره و اینا

خب امیدوارم به همه تو ی این تعطیلیا خوش بگذره و البته بی خیال درس

هم نشین  یکی اینا رو هم به خودم بگه بد نیست

خب فعلا بای بای

 نوشته شده در  چهارم اسفند 1387ساعت 20  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center