بهم هر جایی که هستم خوش بگذره ! یه دقیقه غمگین و یه دقیقه شاد هستم
تو مدرسه یه زنگ میخندم یه زنگ بی حالم ، یه زنگ از خوشحالی نمیدونم
دارم چی کار میکنم ، یه زنگ از غصه و ناراحتی زار زار گریه میکنم ![]()
اصن حالم خوب نیست نمیدونم تو این دنیا چی میخوام ، احساس میکنم
دوستامو دارم آزار میدم اصلا هر کسی که تو این دنیا با من برخورد کرده
رو اذیت کردم ، تو دوره ی دبیرستان هیچ وقت نتونستم دوست خوبی
برای دوستام باشم هیچ وقتتت !
اصن حوصله ندارم تو این دنیا باشم و زندگی کنم ، دوست دارم برم تو
یه جاده که هیچ کسی و هیچ چیزی اونجا نباشه من باشم و یه جاده ی
خالی و خدای خودم و فقط و فقط با بارش شدیده بارون توی اون جاده
زیر اون بارون راه برم و فقط داد بزننننننم خدا من خسته ام ،
خدا یا من توی این دنیا کم آوردم ، از درس خوندن خستم از اون مو قع
وارده دوره ی دبیرستان شدم همین جور دارم افت تحصیل میکنم
کو اون ملیکا که هیچ وقت توی زنگای تفریح های مدرسه کسی نمیذاشت
تنها راه بره حتی واسه ۱ دقیقه ! کو اون ملیکای شاد و پر انرژی ! ؟
کو اون ملیکایی که همه اینقدر دوستش داشتن که همیشه تو مدرسه
نماینده ی کل مدرسه میشد و کلی رای میاورد !!
کو کجا رفت این همه چیز !!! ؟؟؟
من واقعا خسته ام خستهههه
الانم نمیدونم چرا اومدم اینجا شروع کردم به نوشتن با دلی پر از غم و
غصه ! ببخشید که شما هم ناراحت کردم ! فعلا خداحافظ ![]()
![]()
نوشته شده در سی ام بهمن 1387ساعت 14 توسط ملیکا |







