سلام بچه ها خوبین خوشین سلامتین؟؟؟
ببخشید که من دیر به دیر میام آپ میکنم ...
بچه ها زهرا رو که
میشناسیددیگه خواهره مریم هست
بعد زهرا یه دوست داره به اسم حانیه
حانیه هم هم سنِ زهرا هست يعني ۴ سالي هست كه با هم
دوست هستن بعدش همين طور حانيه با زهرا اينا كه تو يه مجتمع
همسايه هستن بعد يه چيزايي پيش اومد كه باعث شد منم با حانيه
ارتباط برقرار كنم و خلاصه باهاش دوست بشم .
حانيه هم ميدونه كه من مريمو خيلي دوست دارم
بعد خيلي اصرار داره
كه مليكا تو كم كم مريمو فراموش كن هر چند كه من اصلا اين كارو نميكنم
و اصلا نميتونم چون هم به خودم هم به مريمم و هم به خداي خودم قول دادم
تا آخره عمرم مريمو فراموش نكنم بعد اينكه حانيه هم دست به قلمش
خيلي خوبه گفت مليكا يه نوشته اي مينويسم درباره ي تو و مريم
ميدم به زهرا فردا تو مدرسه بهت بده.
كه امروز زنگ ِ دوم بود زهرا اون نوشته رو بهم داد . منم خوندم گفتم بيام
تو وبلاگ بنويسم، ببينم شما نظرتون چيه ؟!؟ حالا اگه خيلي دوست داريد
پس لطف كنيد بخونيد ! در ضمن هر كار كردم نتونستم تو ادامه مطلب بذارم
چه كنيم ديگه بلاگفا بعضي اوقات قاطي ميكنه 
* به نام خدا*
دلم از این دنیای پر دودو دم گرفته بودو زندگی داشت برایم تیره و تار
و یک نواخت می شد ،نا خود آگاه سمت پنجره رفتم و آن را باز كردم.
نسيم دل انگيز صبحگاهي آنچنان صورتم را نوازش مي داد كه من
از خود بي خود شدم . موهاي بلند و پريشانم همزمان با نسيم
و همزمان با حركت گل هاي مريم تكان مي خورد.
گلدان پر از گل مريم من ، غرق نورو شادي بود و من با خود
مي ديدم كه دانه دانه ، تك تك گلبرگ هاي مريم در اين جشن
با شكوه مي رقصيدند . بيني ام را به گل چسباندم و آهسته
گفتم: سلام مريم من !... امروز چطوري؟؟ مريم تكاني خوردو لپم را
نوازش داد و با لبخند هميشگي به من صبح بخير گفت .
چند ماهي گذشت و يك روز ... وقتي مريم را با گوشه ي انگشتم
ناز كردم ، مريم رويش را بر گرداند. هم من بغض كرده بودم و هم او .
با ناراحتي گفتم : چي شده گل من ؟؟... از چشمان مريم
حرف دلش را خواندم و فهميدم او مي خواهد آزاد باشد و برود.
ناگهان بغضم تركيد و فرياد زدم : نهههه، هرگز ، تو هيچوقت حق نداري
مرا ترك كني !. اما خودم در دلم ميدانستم كه مريم تا ابد و هميشه
براي من نيست . بالاخره راضي شدم كه از مريم جدا شوم و چه تلخ بود
اين لحظه ي جدايي ! گلبرگ هاي كوچك و ظريفش را با دست محكم
فشردم. و اشك در چشمان هر دومان حلقه زده بود . به او گفتم:
به تو نميگويم خداحافظ، چون من تو را دوست دارم و مطمئنم ما
يك جايي ، يك روزي ، يك ساعتي همديگر را ميبينيم.
الان يك سال است كه از مريم خبري ندارم. مريم گاهي فقط
پيامي را با باد برايم مي فرستد ، الان در كنار من گل هاي ديگري
هستند و من با يك عالمه گل دوست شدم
اما ... هيچكس مريم من نمي شود .
حالا هر روز در خيالم با مريم حرف مي زنم و مي گويم:
(گل من ! باغچه ي نو مبارك! )
اما من بايد او را فراموش كنم و اگر سعي كنم مي نوانم .
از طرف حانيه به مليكا
