تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
 یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی،اون که نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت اون که داشت توبودی،اون که جز تو کسی رو

نداشت من بودم

یکی گفت یکی نگفت اون که گفت تو بودی، اون که جز تو

به هیچ کس دوستت دارم نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی ، اون که مهر تو

هیچ وقت از دلش نرفت من بودم.

دوستت دارم

بیشتر از

جونم



 نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20  توسط ملیکا  | 

 سلام بازم من طبق معمول حالم خوب نیست

آره روز به روز داره دلتنگیم نسبت به مریم بیشتر میشه

دعا کنید که این هفته مریم بتونه بیاد مدرسمون و من ببینمش

تو خونه همش مامان خانوم بهم میگه تو چند روزه عصبی شدی

بی حال و حوصله شدی و اینا... خب آره بی حال و حوصله هستم

همش شبا به مریم فکر میکنم با یکی دارم حرف میزنم حواسم بهش نیست

چون تو فکره مریمم

نمیدونم چرا اینطوریه زندگی کردن هر کس که هر کسی رو دوست داره

زود از دستش میده( منظورم دوستای دختر هستااااااا)

البته واسه من اينطور بوده هر كس كه من و دوست

داشته تو دورانه راهنمايي از همشون جدا شدم . از دوستايي كه

از آمادگي باهاشون بودم جدا شدم چون ميخواستيم خونمونو عوض كنيم

با دوسته صميميم كه از چهارم دبستان با هم بوديم از اول دبيرستان به بعد

جوري از هم جدا شديم كه الان ديگه چند ماه يك بار به هم زنگ ميزنيم

من هيچ وقت هيچ كدوم از دوستامو خيلي زياد دوست نداشتم يا بهشون

عادت نكرده بودم تا رسيد به اول دبيرستان و از مريم خيلي خوشم اومد

من عاشقشم  شب تا صبح ، صبح تا شب تو فكرشم

همش بغض كرده تو مدرسه راه ميرم اما چون دوستام ناراحت نشن

يه لبخند رو لبام هست اما همه ي اين خنده ها زوريه چون من دلتنگه

مريمم حتي روزايي كه ازش روز به روز دور تر ميشمم ميشمرم الان

۱۳۹ روزه كه نديدمش  نميدونم دارم چه جوري زندگي ميكنم

و نميدونم در آينده چه جوري ميشم؟؟؟!!!

امسالم اگه زود تموم بشه من ديگه نميتونم به مريم نامه بدم

چون ديگه خواهرشم واسه هميشه نميتونم ببينم  مدرسمو عوض ميكنم

ميخوام تغيير رشته بدم برم فني حرفه اي اونم ميره رياضي فيزيك

و فقط میتونم تلفنی باهاش بحرفمو نامه هایی که از قبل بهم داده رو بخونم

و یادگاری هاشو ببینم و با همون یه عکسی که ازش دارم دلتنگیمو بر طرف

کنم .من به خدا خسته شدم از این همه دلتنگی و دورییییییییی

ولی عیب نداره تحمل میکنم چون خدا رو دارم . چون خدا میدونه که

من چه حالی دارم

بغضم بیش از این امان نمیدهد

من تو را از کوچه های حسرت گرفته ام

از تمام شب های تنهایی

از لحظات تو در توی دلهره

از عذاب دقایق بی کسی

از تمام سالهای ...

بگذریم

یک کلام

** دوستت دارم **

برام دعا کنید و مراقب خودتون باشید . فعلا خداحافط

 نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1387ساعت 16  توسط ملیکا  | 

سلام بچه ها خوبین خوشین سلامتین؟؟؟

ببخشید که من دیر به دیر میام آپ میکنم ...بچه ها زهرا رو که 

میشناسیددیگه خواهره مریم هست بعد زهرا یه دوست داره به اسم حانیه

حانیه هم هم سنِ زهرا هست يعني ۴ سالي هست كه با هم

دوست هستن بعدش همين طور حانيه با زهرا  اينا كه تو يه مجتمع

همسايه هستن بعد يه چيزايي پيش اومد كه باعث شد منم با حانيه

ارتباط برقرار كنم و خلاصه باهاش دوست بشم .

حانيه هم ميدونه كه من مريمو خيلي دوست دارم  بعد خيلي اصرار داره

كه مليكا تو كم كم مريمو فراموش كن هر چند كه من اصلا اين كارو نميكنم

و اصلا نميتونم چون هم به خودم هم به مريمم و هم به خداي خودم قول دادم

تا آخره عمرم مريمو فراموش نكنم بعد اينكه حانيه هم دست به قلمش

 خيلي خوبه گفت مليكا يه نوشته اي مينويسم درباره ي تو و مريم

 ميدم به زهرا فردا تو مدرسه بهت بده.

 كه امروز زنگ ِ دوم بود زهرا اون نوشته رو بهم داد . منم خوندم  گفتم بيام

 تو وبلاگ بنويسم، ببينم شما نظرتون چيه ؟!؟ حالا اگه خيلي دوست داريد

پس لطف كنيد بخونيد ! در ضمن هر كار كردم نتونستم تو ادامه مطلب بذارم

چه كنيم ديگه بلاگفا بعضي اوقات قاطي ميكنه

 

* به نام خدا*

دلم از این دنیای پر دودو دم گرفته بودو زندگی داشت برایم تیره و تار

و یک نواخت می شد ،نا خود آگاه سمت پنجره رفتم و آن را باز كردم.

نسيم دل انگيز صبحگاهي آنچنان صورتم را نوازش مي داد كه من

از خود بي خود شدم . موهاي بلند و پريشانم همزمان با نسيم

و همزمان با حركت گل هاي مريم تكان مي خورد.

گلدان پر از گل مريم من ، غرق نورو شادي بود و من با خود

مي ديدم كه دانه دانه ، تك تك گلبرگ هاي مريم در اين جشن

با شكوه مي رقصيدند . بيني ام را به گل چسباندم و آهسته

گفتم: سلام مريم من !... امروز چطوري؟؟ مريم تكاني خوردو لپم را

نوازش داد و با لبخند هميشگي به من صبح بخير گفت .

چند ماهي گذشت و يك روز ... وقتي مريم را با گوشه ي انگشتم

ناز كردم ، مريم رويش را بر گرداند. هم من بغض كرده بودم و هم او .

با ناراحتي گفتم : چي شده گل من ؟؟... از چشمان مريم

حرف دلش را خواندم و فهميدم او مي خواهد آزاد باشد و برود.

ناگهان بغضم تركيد و فرياد زدم : نهههه، هرگز ، تو هيچوقت حق نداري

مرا ترك كني !. اما خودم در دلم ميدانستم كه مريم تا ابد و هميشه

براي من نيست . بالاخره راضي شدم كه از مريم جدا شوم و چه تلخ بود

اين لحظه ي جدايي ! گلبرگ هاي كوچك و ظريفش را با دست محكم

فشردم. و اشك در چشمان هر دومان حلقه زده بود . به او گفتم:

به تو نميگويم خداحافظ، چون من تو را دوست دارم و مطمئنم ما

يك جايي ، يك روزي ، يك ساعتي همديگر را ميبينيم.

الان يك سال است كه از مريم خبري ندارم. مريم گاهي فقط

پيامي را با باد برايم مي فرستد ، الان در كنار من گل هاي ديگري

هستند و من با يك عالمه گل دوست شدم

اما ... هيچكس مريم من نمي شود .

حالا هر روز در خيالم با مريم حرف مي زنم و مي گويم:

(گل من ! باغچه ي نو مبارك! )

اما من بايد او را فراموش كنم و اگر سعي كنم مي نوانم .

 

از طرف حانيه به مليكا

 

 

 

 نوشته شده در  یازدهم آذر 1387ساعت 23  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center