تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
سلام سلام منو ببخشيد با اين همه تأخير و اينا  درسو اينا زياده

واسه همينم اومدم يه آپ كنم و زودي برم سر درس و اينا

يه شعر خوشگل به ياده مريم مهربونم كه خيلي دلم براش تنگيده اسمش هست

دوبره و دوباره :

دوباره عکس تو را دیدم و
دلم هوایی شد و
دستم قلم را گرفت و
روی کاغذ لغزاند و
اشک من جاری شد

دوباره عکس تو را دیدم و
اشک من جاری شد و
قلبم شکست و
چشمانم سنگین شد و
غمت در بندم کرد

دوباره عکس تو را دیدم و
غمت در بندم کرد و
سخت در آغوشم کشیدم و
یاد هر چیز را از من ربود و
یاد تو در ذهنم جاری شد

دوباره عکس تو را دیدم
از خدایم خواستم و
گفتم :
خدایم
مرا ذره ی گرد و غباری کن
به خاک پاک پای یارم
گفتم :
خدایم
من حقیرم
چگونه این چنین یاری کردی عطایم

عشقم
از خداوند خواسته ام :
هر روز برایت جان دهم
و
روز دیگر از نو
از خداوند جانی بگیرم و
تا قیام قیامت باز هم جانم را برایت دهم
که
شاید لایق یک خنده ات شوم
یا
همراه یک قدمت

 

خب حالا يه عكس هم تقديم همتون :
http://i38.tinypic.com/25tke2u.jpg
 
 

 

 نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1387ساعت 15  توسط ملیکا  | 

قطره ، دلش دریا میخواست .  خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.

هربار خدا میگفت :" از قطره تا دریا راهی است طولانی ، راهی از رنج و

عشق و صبوری ، هر قطره را لیاقت دریا نیست ."

قطره عبور کردو گذشت .

قطره پشت سر گذاشت.

قطره ایستاد و منجمد شد.

قطره روان شدو راه رفت.

قطره از دست داد و به آسمان رفت .

و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.

تا روزی که خدا گفت:"امروز روز توست ، روز دریا شدن ."

خدا قطره را به دریا رساند ، قطره طعم دریا را چشید... طعم دریا شدن را،

اما.... روزی قطره به خدا گفت:"از دریا بزرگتر هم هست ؟؟؟"

خدا گفت: "هست". قطره گفت: " پس من آن را میخواهم ، بزرگترین را،

بینهایت را." خدا قطره را برداشت ودر قلب آدم گذاشت

و گفت:"اینجا بینهایت است."  آدم عاشق بود . دنبال کلمه ای می گشت تا

عشق را درون آن بریزد ، اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.

آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت ،قطره از قلب عاشق عبور کرد ،

و وقتی قطره از چشم عاشق چکید ، خدا گفت :

"حالا تو بی نهایتی ،زیرا که عکس من در اشک عاشق است."

 

http://melika71.persiangig.com/love_flower_stake01.jpg

 

 نوشته شده در  نهم آبان 1387ساعت 13  توسط ملیکا  | 

امشب با خدا وعده ی دیدار دارم

قرار است به دنبالم بیاید

به او گفتم که زنگ در را نزند

من گرمایش را حس میکنم

و با حس کردن گرمایش در را میگشایم

به او گفتم که کسی باور نمیکند

قرار است امشب خدا دنبالم بیاید

قرار است دستانم را در دستانش بگیرم

قرار است با هم قدم زنیم

قرار است با هم پرواز کنیم

قرار است به جنگل برویم

قرار است بالاترین سیب سرخ را برایم بچیند

قرار است به کوه برویم

قرار است به بلند ترین قله مرا ببرد

قرار است به ساحل برویم

قرار است روی شنها با هم بدویم

قرار است به کویر برویم

قرار است در گرما آبی خنک به دستانم دهد

به من قول داده

که اگر خسته شدم قدم هایش را آرام کند

به من قول داده

که اگر حرف زدم به حرف هایم گوش کند

به من قول داده

که اگر چشمانم خواب آلود شد در آغوشش بخوابم

به من قول داده

که وقت خواب برایم لالایی بخواند

من امشب با خدا قرار دارم

نکند دیر کند

امشب با خدا قرار دارم

بهترین لباسم را پوشیده ام

با خدا قرار دارم

زیباترین شعرم را برایش سروده ام

قرار دارم....

 نوشته شده در  یکم آبان 1387ساعت 15  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center