تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
دوستت دارم نه به خاطر شخصيتت؛ بلکه به خاطر شخصيتي که از بودن با تو بدست مي آورم


هر کسي لياقت اشک هاي تو را ندارد، کسي هم که دارد باعث گريستن تو نمي شود.


اگر کسي آن طور که مي خواهي تو را دوست ندارد، دليل ندارد

 که اصلا تو را دوست نداشته باشد


دوست واقعي کسي است که در حالي که دست هاي

تو را گرفته است، قلب تو را لمس کند.


بدترين دلتنگي آن است که کنار کسي باشي ولي بداني که هرگز به او نخواهي رسيد


سعي کن هرگز لبخند از لبانت نرود، زيرا ممکن است کسي عاشق لبخند تو شود.


ممکن است احساس کنی که در تمام دنيا تنها هستي،

 ولي کسي هم هست که تو تمام دنياي اويي

هرگز وقتت را براي کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، تلف نکن.


شايد خدا خواسته است که در زندگي، اول با افراد نامناسب آشنا شوي تا بعد

که فرد مناسبي يافتي، قدرش را بداني


به چيزي که گذشت غم مخور و به چيزي که مي آيد لبخند بزن.


هميشه کساني هستند که تو را مي آزارند، با اين حال همواره

به ديگران اعتماد کن مگر به کساني که يکبار تو را آزرده اند


قبل از اينکه شخص ديگري را بشناسي و منتظر باشي تا

 او تو را بشناسد، خود را بشناس و بهتر کن.


بيش از حد خود را در فشار مگذار، بهترين چيزها زماني

 اتفاق مي افتد که انتظارش را نداري.

 نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1387ساعت 5  توسط ملیکا  | 

http://melika71.persiangig.ir/other/card046.jpg

http://melika71.persiangig.ir/other/persiangraphic_02810.jpg


http://melika71.persiangig.ir/other/persiangraphic_persiangraphic3.jpg

http://melika71.persiangig.ir/other/persiangraphic_fun_persia.jpg

 نوشته شده در  بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0  توسط ملیکا  | 

 سلام خوبین؟؟ میگم همونجور که توی آپ قبلم گفتم بازی که مظهر عزیز

منو دعوت کرده بودو میخوام بازی کنم
.

اول اینکه از مظهر عزیز ممنون که منو به این بازی دعوت کرد
.

دوم اینکه بریم سر بازییییییی
.




 خب شغل هایی که دوست دارمشون:

1- مهندسی معماری .

2- مجری گری و به اضافه ی کارهای هنری دیگرمثل:( تئاترو...)

3-شدیدا به نویسندگی علاقه دارم .

4-مهندس کامپیوتر .

5-معلم موسیقی .



و شغل هایی که دوستشون ندارم:

1- پزشکی( از هر نوعی که باشه).

2-خیاطی.

3-منشی بودن .

4-معاونت :( به خصوص در مدارس)

5
- معلمی ( به غیر از معلم درس زبان بودن).



دوست داری در آینده چه کاره بشی؟؟؟

دوست دارم یه مجری خوب برای بچه های کوچیک بشم
.

و یا یه مهندس خوب بشم . چون به مهندسی علاقه داشتمو دارم
.


خواهر یا برادر داری؟؟؟

فقط یک برادر دارم که دوسال و دو ماه از من بزرگتره :-j.

اما خیلی دوست داشتم که یک خواهر از خودم بزرگتر داشتم

نه خیلی بزرگ مثلا یکی دوسال
.


به چند زبان دنیا میتونی حرف بزنی؟؟؟

فارسی و خیلی خیلی کم کم اینگلیسی
;)) .


من چه جور دختری هستم؟؟؟

یک دختر کاملا دلسوز و با احساس . شاید دوست داشتنی و شایدم نه.

در بعضی مواقع خجالتی ولی در مواقعی هم پرو .

سر زبون دار هستم و اگر بخوام جواب کسی رو بدم میدم.

انتقاد پذیر هستم خیلی زیاد . کمی منطقی و قانع .

خیلی زیاد مهربونم و اگرم عصبانی بشم مهربونی دیگه در کارم نیست.

عاشق بچه ها هستم خیلی زیاد دوستشون دارم .

ناامید هستم و خیلی کم اعتماد به نفس دارم  .

تو خیلی چیزا استعداد بالایی دارم به خصوص شعر گفتن و نویسندگی

و مجری شدن . اصلا هم غد نیستم و از کسانی که غد هستن

خوشم نمیاد و دختری کاملا با ایمانی هستم و نماز خون ......
 .


چه غذایی رو از همه بیشتر دوست داری؟؟؟

همون جور که مظهرم گفته خیلی چیزا رو دوست دارم .

ولی جوجه کباب و خیلی دوست دارم
.



برای مسافرت کجا رو خیلی دوست داری ؟؟؟

سفر به زیارن خانه ی
خدا ، شمال ، مشهد ، کربلا و ....



خب اینم از این تموم شد .

 بازم ممنونم که منو دعوت کردی حالا کسایی که به این بازی دعوتشون میکنم :

1- سحر جونم

2-ملیکا جونم

3-ترلان جونم

و هر کسی که دوست داره خودشو دعوت کنه به این بازی.

دوستتون دارم
. خداحافط.






 نوشته شده در  شانزدهم شهریور 1387ساعت 21  توسط ملیکا  | 

 سلام میخوام امروز خاطراتی که برام ترسناک و خطری بودرو امروز بنویسم

تو وبم 
. مرسی از ملیکا که دعوتم کرد به این بازی

ولی باید بگم من خیلی خاطره ندارم چون خیلی بچه خب و حرف گوش

کنی بودم باعث شده هیچ بلایی سرم نیاد
.


   اولی: یه روز یادمه کلاس سوم دبستان بودم بعدش سال اولی بود که

توی این مدرسه بودم یعنی از اون مدرسه ای که بودیم صبحی بعداظهری بود

یه هفته پسرا ظهری بودن ما صبحی یه هفته هم برعکس که اون مدرسه

ما دخترارو انتقال دادن به این مدرسه 
.

از این موضوع بگذریم میرسیم به یه موضوع جالب خب اون موقع و توی اون سن

واسه من یکمی ترسناک بود بعد این مدرسمون دو تا در داشت

مارو همیشه از اون یکی در تعطیل میکردن این بار از در پشتی تعطیل کردن

منم سرویسی بودم . بعدش من نمیدونستم باید کجا برم وقتی از در مدرسه

خارج شدم ترسیده بودم واسه همون همونجا واستادم


بعد ساعت همینجوری میگذشت بغل مدرسه ما هم یه مدرسه ایی

واسه کسانی که هم نابینا هم ناشنوا و هم لال بودن بود دیدم مدرسشون

تعطیل شد یکی عصای ناینایی بدست بودو یکی با حالتی لالی داشت

صحبت میکرد منم گریم گرفت
. دیدم در مدرسه باز شدو دربونمون گفت

 تو اینجا چه میکنی؟؟ بعد درو بست و رفت تو

مامانه بنده هم نگران شده بود که من از ساعت 12 و خورده ای

که باید میرسیدم خونه چرا نرسیدم بعد اومد مدرسه درو زده بود

گفت هیچ دانش آموزی تو مدرسه نیست؟؟؟ دربونمون گفته بود نه!

بعد مامانم پرسیده بود این مدرسه دو تا در داره گفته بود نه!

(وقتی اینو شنیدم میخواستم برم دربونمونو خفه کنم آخه آدم به این ....)

بعدش مامانم خودش به ذهنش رسیده بود که بیاد کوچه پایینیو یه نگاه بندازه

بعد منو پیدا کرد و اینقد عصبانی شده بود زد تو صورتم ( منم اگه بودم

این کارو میکردم آخه یکی نیست به من بگه دختریه خنگ چرا نمیری از کوچه

بیرون !!!) بعد مامانم دلش سوخته بود که دارم گریه میکنم اما عصبانی هم

بود که چرا در مدرسه رو نزده بودم و از یه طرفم ناراحت بود که چرا

این دربونه ضایع نگفت ما از اون در تعطیلشون کردیم و به اضافه اون

گفته بود که در دیگه ای نداره مدرسه . دیگه مامانم در مدرسه رو زد گفت

ممنون که گفتین اینجا در دیگه ای نداره و اینا... خلاصه من گرسنه

رسیدم خونه و .....
دومی: سال پنجم ابتدایی بودم بعدش شیطون بودمو اینا

روی نرده های راه پله مدرسه نشسته بودم داشتم با دوستام

 میخندیدم خلاصه یکی از دوستام از راه رسیدو همینجوری واسه خنده

هولم داد منم ترسیدم نمیدونستم چه کنم یکی از دوستام

منو سریع گرفت اما نه اونجوری که قشنگ بگیرتم کاری کرد که من

جهت افتادنم فرق کنه که فرق کردو افتادم رو پله ها ...!!!

یه بار مامانه عزیز توی آشپزخونه بود البته خونه قبلیمون بودیم

بعد داشت غذا درست میکرد منم که همیشه همراه مامان بودم

بعد صندلی چوبی توی آشپزخونه داشتیم که من حدودای 5 -6 سالم بود

رفتم روی صندلی واستادم بعد هی شیطونی کردم از روی صندلی

به طرزه بدی با صورت افتادم روی زمین که چونم زخم شد

خدا رو شکر جای دیگه ی صورتم چیزیش نشد.

 قابله توجه ستاره و ملیکا من چون بچه خیلی گلی بودم

واسه همین به خطر زیاد نیفتادم
. سه تاشم نوشتم که بازم خطرناک و

آنچنانی نبود  فقط خواستم بازی ملیکای عزیزو رد نکنم
.

و من یه بازی دیگه هم دعوت شدم که دوسته عزیزم مظهر دعوتم کرده

که آپ بعدیمم اونه
.

بعد کسایی هم که به این بازی دعوت میکنم :

1- زهرا ناظمی


2- فاطیما بهارمست


3- مظهر گلی


ها اینا رو دعوت کردم و هر کسی هم که دوست داشت میتونه

خاطرات خطرناکشو بنویسه . من برم که زیاد حرفیدم
. بای بای

 نوشته شده در  چهاردهم شهریور 1387ساعت 18  توسط ملیکا  | 

 سلام سلام بچه هااااااااااا

من خیلی خوشحالم حتما باید فهمیده باشید دیگه؟؟!!!!!!!


آخه نمیدونم چه جوری شد که تونستم دوباره اون قالبی رو که

 خیلی خیلی براش گریه کردمو دوستش دارم بر گردونمش


آخه ما کامپیوترمون خراب شده بود بعد منو داداشم از لپ تاپ

 بابا استفاده میکنیم


بعدش یه روز بود که اومدم یه چیزی و تو قالب درست کنم و بعدش

سیوم کرده بودم تو کام اما وقتی دستم خورد همش پاک شد دیدم

قالبو که سیو کردم همش علامت سوال شده


بعدش دیگه خیلی اعصابم بهم ریختو گریه کردم آخه دو تا از

دوستای داداشم محمد( ممد) و حمید برام ساختن این قالبو

بعد امروز بود که اومدم نطرات آپ قبلیمو بخونم دیدم یکی از دوستای خوبم

ملیکا گفت بیا به وبم به یه بازی دعوت شدی من که رفتم تو وبش از

قالبش خوشم اومد بعد اومدم رفتم امتحان کنم رو وب خودم دیدم

قالب برای من خرابه بعدش ییهو دیدم بالای صفحه نوشته ویرایش آرشیو

من تا حالا اونو امتحان نکرده بودم و نمیدونستم چیه

بعد اونو که زدم دیدم کدای قالب اومد که همش درسته


برداشتم اون کدارو copy کردم بعد paste کردم توی همون قسمت

اصلی ویرایش قالب بعد رفتم که تو وبم دیدم
 

ایوووووووووووووووووووول همون قالبی هست که دو تا از دوستای داداشم

برام ساختن
. باورم نمیشد که واقعا همون اومده رو وبم

دیگه خیلی خوشحال شدم و سریع رفتم کد قالبمو ریختم توی سیدی

که چیزیش نشه
.

میگم وقتی داشتم فکر میکردم دیدم باید از ملیکا یه تشکر کنم

آخه با توجه به نظر اون بود که من رفتم تو وبشو از قالبش خوشم

اومد و باعث شد که من اون کارو بکنم
.

ممنونم از ملیکا و ممنونم از همگی که به وبلاگ من سر میزنید


خدا نگهدار همگی
 




 نوشته شده در  دهم شهریور 1387ساعت 11  توسط ملیکا  | 

 سلام امروز اومدم اسمای دخترا و پسرایی که دوست دارم بنویسم

در ضمن من فقط اسمایی که خوشم میاد ازشونو مینویسم و منظوری هم ندارم

و از دیده اینکه به شخص خاصی هم هست نگاه نکنید.



اول از اسمای دخترا شروع میکنم:


1-اسم خودم ملیکا  
      2- مریم            3-بهناز

4- سحر                          5-نرگس          6- سارا

7-نیلوفر                         8-آرام              9- کیمیا

10- کیانا                        11-بیتا             12-پروا

13-هدا                          14-تینا             15- غزل

16-سپیده                      17-باران (که هم اسم دختر هست هم پسر).

18- نگین                         19- بهاران         20-مهشاد

21-آرزو                            22- فاطمه          23-گلبرگ

24- ستاره                         25-نسترن         26-یاسمن

27- هدیه                          28-هما              29-زهرا .

خب تا اینجا که یادم بود این اسمای دختر بود که خیلی دوست دارم

این اسمارو .





خب حالا بریم سراغ اسمای پسر
:

1- سهیل                            2-امیر علی             3- ارسلان

4-دانیال                              5-شایان                  6- یوسف

7- میلاد                             8- سینا                    9-علیرضا

10-شروین                          11- محمدرضا            12-رضا

13-آرمین                               14-نیما                  15- فرزام

16-امیر حسین                      17-آرشام                 18-بابک

19-ونداد                                 20-فرداد                  21-فرزاد

22-کیاوش                                23-امیر                    24-آرمان

25-فراز                                    26-ماهان                  27-مهیار

28-پویا                                     29-مهدی.

اینم از اسمای پسر که باز تا اینجا به فکرم رسید
.

خب این آپ من میدونم شاید خیلی مسخره بود
.(من میخوام بدونم

چرا این شکلک :-j    تو این شکلکا نیست . عجباااااااا).


ولی خب بهتر از این بود که وب آپ نمیشد هااااااان؟؟؟؟!!!!!!!!

خب مراقب خودتون باشید . فعلا بای بای
  .

               

 نوشته شده در  هفتم شهریور 1387ساعت 11  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center