تبليغاتX
دنیای رنگارنگ
 سلام امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه

اول میخوام به یکی ازدوستای خوبم تولدشو تبریک بگم و ازش عذر بخوام

چون تولدش دیروز بود و من فراموش کردم
میخواستم واسه تولدش

 آپ کنم که متأسفانه فراموش کردم
کسی نیست جز زهرا ناظمی عزیزم

از خدای متعال میخوام که این دوسته عزیزه من رو همیشه موفق و سالم

در پناه خودش (خدا) و خانواده ی عزیزش نگه داره
.

زهرا جونننننننننننننم تولدت مبارررررررررررررک


امیدوارم به همه ی آرزوهای دلت برسی و تولده 100 سالگیتو بگیری.

دوستت دارم  تولد تولد تولدت مباررررررررررررررررررک.





خب حالا بریم سراغ یک دعای قشنگ:

* رد پا*

تصویری داشتم خیال کردم که در ساحل دریا با خدا قدم میزنم ، در آسمان

تصویری از زندگی خودم دیدم ، همه جا دو رد پا دیدم یکی از آن من بود

و دیگری جای پای خدا بوووووود
.

وقتی در آخرین تصویر زندگیم به روی شن ها نگاه کردم دیدم که گاهی

فقط یک رد پا میبینم ، دریافتم که این در سخت ترین مواقع زندگیم بود.

از خدا پرسیدم: خدایا فرمودی که اگر به تو ایمان آورم هرگز

تنهایم نخواهی گذاشت  ،چرا در سخت ترین مواقع زندگیم

رد پایی از تو نمیبینم ؟؟؟ چرا در آن اواقات رهایم کرده ای؟؟؟

خداوند گفت: فرزند عزیزم تو را دوست دارم و هر گز تنهایت نخواهم گذاشت

اگر در سخت ترین اوقات فقط یک رد پا میبینی  آن رد پای من است

که تو را به دوش کشیده ام.


خدانگهدار

 نوشته شده در  سی و یکم مرداد 1387ساعت 22  توسط ملیکا  | 

 سلام اومدم اینجا یه چیزایی بنویسمو برم آخه خیلی حوصلم سر رفته

گفتم خب بیام آپ کنم
.   یکی از دوستام هست که خودشم وبلاگ داره

بعدش اسمشم توی لینک وبلاگمم هست
. بعد اسمشم نمیگم شاید

دوست نداشته باشه اگه خودش خواست تو نظرات خودشو معرفی میکنه

میخواستم اینو بگم یه روز دفتر شعرمو بهش دادم که بخونتش و اینا

بعد تصمیم گرفت که توش یه یادگاری برام بنویسه بعدش بهم اس ام اس

داد گفت میتونم تو دفترت چیزی بنویسم ؟؟!! گفتم واااااا چرا نمیشه

میشه خوبشم میشه
خلاصه توی دفترم هم یه صفحه سخنرانی نمودند

بعدشم یه چند تایی هم برام شعر نوشت که یکیشو مینویسم که ببینم

نظرتون دربارش چیه؟؟؟؟


  چه کسی میگوید عشق درد ناک است،

چه کسی میگوید عشق رنج است.


عشق لذت بزرگ زندگی کردن است.

سوزان و تابناک است،

در این سردی و تاریکی وجود ما.


دردهایش هم شیرین

زخم هایش چه گوارا


خواستنی ترین بیماریست....و ای کاش

من همیشه بیمار تو باشم.


بگذار حتی اگر نیستی،

همیشه در یاد تو باشم.


عشق همه ی وجود است،

عشق خود زیباییست!


در تک تک سلول های من جریان دارد.

عشق زندگی است، عشق شکیباست

عشق جاودانی است،پاک و آسمانیست.

 
خب خیلی دوست دارم که نظرتونو بدونم در رابطه با این شعر


چون با این کارم من میخواستم به این دوستم نشون بدم

هیچ وقت خودتو دسته کم نگیر هر کسی حس شعر گفتن درونش

وجود نداره . چون همش احساس میکنه که شعرایی که میگه

قشنگ نیست . نه آدم میتونه از همین الان شعر بگه تا بتونه شعراشو

بهتر بنویسه . به امید موفقیت این دوسته دوست داشتنی .


خداحافط..






 

 نوشته شده در  بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23  توسط ملیکا  | 

 سلام مریم بازم اول شد. 

میدونم الان پیشه خودتون میگید یعنی چی بازم اول شد؟؟؟!!!

خب بذاربد براتون بگم مریم همیشه تو مدرسه تو هر جایی اول بود

همیشه واسه هر چیزی اسمشو تو مدرسه صدا میزدن که برنده شده

تو تئاتر یا تو درس و یا..... و به خصوص توی قرائت قرآن

مریم یادمه که تو مدرسه بودیم توی مسابقه قرآن اول شده بود

بعدش چند روز پیش از دوستم که با مریم همکلاس هست توی

پیش دانشگاهی هست یعنی گلبرگ عزیزم که بهش اس ام اس دادم

از مریم چه خبر و اینا یکشنبه پیش بود که گفت نیومده بعد دوشنبه

نه سه شنبه دوباره اس ام اس زدم که مریم امروز اومده و اینا


گفت آره اومده
بعد بهم گفت یکشنبه هم نیومده بود

چون رفته بود واسه مسابقه ی قرآن بعدش تازه تو مسابقه هم

نفر برتر شد
وااااااااای اینقد خوشحال شدم که نگوووووووووووووووو

اینقد شاد شده بودم که مامانم میگفت بابا مگه تو برنده شدییییی


ولی برام خیلی ارزش داشت چون بهترین دوستم نفر برتر قرائت قرآن شده

خلاصه واسه برنده شدنشم بلیت رفت و برگشت به سفر مشهد رو دادن

که الانم اونجاست و امیدوارم که بهش خوش بگذرههههه

بعد جای منم خالی کنه .
 



خلاصه اینطوری شد . و از خدا میخوام همین طور که مریم تا حالا

تو همه جا اول بوده همین جور اول بمونه و همیشه

در پناه خودش و کتاب آسمانیش قرآن نگرش داره و همین طور

در کنار خانوادش
.

و از خدا بازم برای صدمین بارم که شده بخاطر این دوسته

دوست داشتنی و با ایمانو نماز خون واقعی و یک

فردی که همیشه به طور واقعی مومن بوده همیشه و همیشه

این دوستو برای من نگه داره و هیچ وقت دوستیمون بهم نخوره و تا

ابدو ابدیت ادامه دار باشه
.

به امید موفقیت بهترین دوستم مریم عزیزم .

خداحافظ همگی

 نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1387ساعت 21  توسط ملیکا  | 

  سلام . ها داشتم  پریروز همشهری جوان میخوندم

که مصاحبه با محسن افشانی و وسیاوش خیرابی رو دیدم و خوندم

ها من ترانه مادری رو خیلی زیاد دوست دارم
و هر شب میبینم

خب مطمئنن شما هم با این سریال آشنا هستید پس احتیاجی به

توضیح دیگه نیستش.



بعدش دیروز بود که یادم اومد یکی از دوستای مدرسم خیلی

محسن افشانی و دوست داره زنگیدم بهش و گفتم برو مجله همشهری

جوان و بخر بخون با اینا مصاحبه کردن . گفت دستت درد نکنه و اینا...

بعد منم تصمیم گرفتم از روی  مجله چند تا عکس بگیرمو بذارم تو وبم

که هر کی دوست داشت هم ببینه عکسا رو هم اگه دوست داشت بگیره

مجلرو  ویا اگه دوست داشت عکسا رو که گرفت اگه واضح بود براش

راحت بخونه مصاحبرو


خب این اولین عکس  که روی جلد مجله بود:



http://i34.tinypic.com/34dldt1.jpg


ها اینم عکس دوم که همون صفحه ای هست که مصاحبشنونو نوشته:

http://i36.tinypic.com/hteoh1.jpg

ها اینم تصویر کلی از مصاحبه که اگه خواستین این عکسو میتونینی

بگیرین زووم کنینش مصاحبرو بخونین:



http://i35.tinypic.com/2zyd7ad.jpg

 ها اینم یه عکس دیگه ازشون:

http://i33.tinypic.com/rh4uma.jpg

 خب امیدوارم خوشتون اومده باشه از این آپ

موفق و پیروز باشید تا آپ بعد بای

راستی ببخشید اگه عسکا بد بود دیگههههه
بای.

 نوشته شده در  چهاردهم مرداد 1387ساعت 19  توسط ملیکا  | 

 سلام سلام خوبید؟؟ بچه ها منو دوستام یه وبلاگ ساختیم

یعنی منو ستاره و ملیکا و یکتا

اینم آدرس وبمون :      http://applegirls.blogfa.com/

خوشحال میشیم سر بزنیدو نظر بدید . فعلا بای

 نوشته شده در  سیزدهم مرداد 1387ساعت 18  توسط ملیکا  | 

 سلام نمیدونم چرا دلم گرفته تصمیم گرفتم هم اسم وبلاگمو عوض کنم

هم قالبشو از اون حالت بچه گونه تغییر بدم


نمیدونم شاید هنوز بچه هستم ولی احساس میکنم که بزرگ شدم


نمیدونم چراعاشق دوستم شدم خودتون میدونیدکه کسی نیست جزمریم


آره میدونم درسته همین امسال باهاش دوست شدم اما اون اینقد خوب بود

وهست که من دوستش داشتمو دارم وخواهم داشت


مریم بهترین دوستم توی این سال تحصیلیم بود و هست

شاید باورتون نشه ولی اینقد دوستش دارم که شبا تا صبح اینقد

 بهش فکر میکنم خوابم نمیبره آره عاشق شدم اما عاشق یه دوستی

که مثل خودم دختره
مریم همیشه بهم آرامش داده همیشه حرفای

 قشنگ بهم یاد داده همیشه درست راهنماییم کرده


هر روزی که ازش دور میشمو میشمارم تا بالاخره یه روز بتونم ببینمش


بذارین یه چیزیو براتون بگم مریم الان تو تابستون میره کلاسای پیش دانشگاهی

منم یکی از دوستای اینترنتیم که اسمش گلبرگ هست با مریم تو یه پیش...

هستن و تو یه کلاس یه روز منو گلبرگ قرار گذاشته بودیم چند تا چهار راه پایین

تر از خونه ما که من سیدی که عکسای شمالی که با هم رفته بودیمو بهش بدم

بعد منو گلبرگ همینجور اومدیم بالا تا رسیدیم دم چهارراه خونه ما

که گلبرگ گفت من همینجا اتوبوس سوار میشم میرم خونمون بعدش

گفتم خب پس من وای میستم تا تو بری
بعدگلبرگ گفت اوا اینجا همونجایی

هست که ما اوندفع با مریم اتوبوس سوار شدیم
!!!

خلاصه بهتون بگم از خوشحالی بال درآوردم! چرا ؟ خب معلومه دیگه

به گلبرگ گفتم تو میدونی خونه ما کجاست؟ گفت خب بالاتره دیگه؟

گفتم همون دیگه اشتباه میکنی خونه ما همین جاست سر چهارراه

گفت جدی؟ گفتم نه شوخی! بعد گفتم پس من میتونم مریمو به زودی ببینم


خلاصه شنبه همین هفته بود که تونستم مریمو بعد از 53 روز ببینمش

ها البته روزی که دیدمش 54 رومین روز بود که خدا روشکر دیدمش

خیلی خوشحال بودم خیلیییییییییییی





ولی تو دلم پر از غم و غصه هست به مریم خیلی فکر میکنم همش

گریه میکنم طاهرم شاده اما تو دلم پر از غمه


از همه چی خسته شدم از زندگی از خودم از این بی خوابیهام

از بیتابیهام
ساعت خوابم بد جور بهم ریخته شاید بعضی روزا میشه

که دوساعت فقط خوابم میبره


روزا صدای آهنگ و زیاد میکنم و یاد روزای مدرسه میفتم

آخه تو مدرسه که بودیم یادمه آلبوم علی لهراسبی اومده بود

دو تا از آهنگاشو همیشه تو مدرسه میذاشتن که یکیش اونی که مدعی بود

عاشقته و اون یکی آهنگ عطر بارونش همش بلندش میکنم صداشو

و باهاش تا اونجایی که میتونم بلند میخونم


بغض بد جور گلومو گرفته گریمم درست در نمیاد


خیلی دارم اذیت میشم هیچکی درکم نمیکنه


راستی دو تا شعر گفتمو  یه متن که آپ قبلم اون متن بود

 وفکر کنم آپ قبلشم یکی از اون شعرام بود


و یه شعر دیگه هم نوشته بودم که اونو نمیتونم بنویسم چون میخواستم

فقط بین خودمو و مریم بمونه و آخرین شعرم بود برای همیشهههههه

 با دنیای شعر نویسی خداحافظی کردم.


سرتونو خیلی درد آوردم فقط اینو بگم از بس دلم گرفته

گفتم وبلاگمم تغییر بدم


تا بیشتر به قول مریم چرتو پرت نگفتم


من برم حداقل شاید بتونم بخوابم


آخه ساعت 7:13 دقیقه صبح هست .


پس فعلا تا آپ بعد بای بای

 نوشته شده در  نهم مرداد 1387ساعت 7  توسط ملیکا  | 

 سلام تنها امید هستی ام.

تو را می شناسم با نفسهایت،تورا می شناسم با کلامت،

تو بودی که روح در من دمیدی،توبودی که جان دوباره به من دادی،

ماه را برایم ارمغان آوردی،ستارگان را جلا بخش شب و روزهای تارم کردی،

تو بودی که گرمی دستانت رابه سردی قلب یخ زده ام بخشیدی،

تورا میشناسم،تویی که با قلب مهربانت به چشمانم شوق دیدار چشاندی،

تو بودی که لبخند را به من هدیه کردی،همه این هدایای گرانقدر را برایم آوردی،

حالا که من محتاج توأم به کجا باید پا بگذارم،هربار که به دنبالت می آیم

و تو را میبینم خوشحال ترین روز دنیا را دارم!


http://melika71.persiangig.com/1MUSICSHAD%5B1%5D.gif
http://melika71.persiangig.com/24dq7wy.gif      http://melika71.persiangig.com/20u1q87.gif


http://melika71.persiangig.com/30vp2k5.gif

 نوشته شده در  هفتم مرداد 1387ساعت 22  توسط ملیکا  | 

 

Template designed by HGH & Mammad © 2007 "Multicolored-world" ® IT Center