تبليغاتX
دنیای رنگارنگ












دنیای رنگارنگ

رنگین کمان
دنیای رنگارنگ
دوستای من
RSS
دنیای رنگارنگ
طراح قالب:

دنیای رنگارنگ
لوگ دوستای من

.: تولد مریم جونم مبارک..... :.


سلام سلام به همه ی شما بچه های گل

خب بچه ها ی عزیز امتحانات خرداد داره شروع میشه

بعد دیگه همه کمتر اینترنت میایمو این حرفا....

خلاصه منم اومدم یه تولد خوشگل برای بهترین دوستم که توی

خرداد به دنیا اومده بگیرم.

یه روزی بود که 18 خرداد 1370 بود یه دختر خوشگل و دوست داشتنی

توی اون روز بدنیا اومده که اسمشو گذاشتن مریم

مریم عزیزو دوست داشتنی.

آرهههههههه تولد مریم جونم هست که این دختر خوشگل روز به روز بزرگ تر شد

و در حال حاضر این مریم خانوم دوست منه که به سن 17 سالگی

رسیده سوم دبیرستان هست اونم با رشته ی ریاضی

آره اومدم تولد مریم جونمو بگیرم تو وبم چون عزیز ترینو دوست داشتنی ترین

دوست برای من بود و هست و خواهد بود.

از خدا میخوام همیشه موفق و سر بلند باشه

خب بریم که خانوم خوشگله مریم جونم

شمع های کیک شو فوت کنه:


http://melika71.persiangig.ir/image/birthdaycake.jpg


http://melika71.persiangig.com/image/1008-013-117-1084.gif


خب امیدوارم همیشه دلت شادو لبت خندون باشه مریم گلم

حالا نوبت کادوهات هست:

http://melika71.persiangig.com/image/2h4fbk9.gif




http://melika71.persiangig.com/image/happy-birthday.gif


اینم چهار تا کادو نگی ندادیاااااااااااا

مریم جونم بدون خیلی دوستت دارم قد همه ی دنیا هر چند

تولد کمی و کوچیکی بود اما فکر کنم تونسته باشم خوشحالت کنم

با تمام وجودم دوستت دارم

اینم تقدیم توووووو امیدوارم دوستیمون برای همیشه ادامه دار باشه

تقدیم تو:

The image “http://melika71.persiangig.ir/image/Happy_Birthday.bmp” cannot be displayed, because it contains errors.

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

امیدوارم همیشه در پناه خدای مهربون و زیر سایه ی پدرو مادرت موفق باشی

مثل همیشه

بازم اینم تقدیم تووووووو


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 15:6 | |


.: نطری درباره ی قالب..... :.


سلام بچه ها با اجازتون قالب وبمو عوض کردم

آخه اون قبلی یکم بزرگونه بود به درد وب من نمیخورد

حالا عوض کردم و میخوام بدونم نطر شما درباره ی قالبم چیه؟؟؟؟

ممنون میشم اگه نطراتتونو بگید .

در ضمن من توی  این هفته یه آپ خوشگل میخوام بکنم

بعد میره تا بعد از امتحانات خردادمون

آخه همه بچه مدرسه ای ها امتحان دارن دیگه

منم یکی از اون بچه مدرسه ای ها

بعدش در ضمن یه آپ خوشگل واسه این گفتم چون تولد یکی از دوستام هست

توی خرداد البته نه اول خرداد وسط خرداد ماه که من کادوشم بهش دادم

از همین الان

خب پس فعلا بای


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 13:14 | |


.: جمعه و خوش گذرونی.. :.


سلام به همه بچه های گل و دوست داشتنی

خب میخوام در باره ی روز جمعه که گفته بودم اردو میریم دماوند تعریف کنم

بچه ها روز جمعه ساعت 7 صبح بود که من از خواب بیدار شدمو لباسای

بیرونمو پوشیدمو چادرمو سرم کردم با یه کوله پشتی پر از تغذیه و......

خلاصه رفتم مدرسه گشتمو دوستامو پیدا کردم مثل:

صدیقه - فریده - مریم -  هدا -عاطفه - الهام - مبینا -هما و......

خلاصه دیدم نه بابا همه تیپ زدن  بهتون بگم نصف مدرسه اومده بودن

ولی جاتون خالی از همون اولش خوش گذشت تا اون آخر

بعد کلاس ما که یک - دو هست و کلاس دوم انسانی رو صدا زدن

گفتن اتوبوس دوم سوار بشین آها راستی دوستمون فاطمه ( حسن زواره)

نیومده بود یعنی قرار نبود نیاد که متاسفانه فهمیدیم پدربزرگش فوت کرده

بعد دیگه رفتیم سوار اتوبوس که قرار بود همه با هم یک جا بشینیم

دیدیم نه همه باید از هم جدا بیفتیم من و هدا رفتیم جلو بقیه عقب بودن

بعد یکم که گذشت معلممون خانم آل ابراهیم اومد تو اتوبوسمون

بعد بچه ها گفتن خانم همه یه ردیف برن جلو هدا با ملیکا بیان عقب پیشه ما

دیگه دیدم همه غر غر میکننو اینا مریم گفت ملیکا و هدا بیاین اینجا خودمونو جا میکنیم

خلاصه من و هدا رفتیم رو صندلی آخر آخر همون صندلی یک سره خودمو نو چپون چپون

جا کردیم من گفتم بابا جامون تنگه ول کنین حالا من جلو میشینم اونجا همه با همیم

خلاصه بعدش راننده اومد به معلممون گفت این همه صندلی جلو اصن کسی

نباید اون ته بشینه که همه ریختن اونجا   آقا من گفتم من که میرم جلو

هدا هم با من اومد بعد یکی یکی بچه ها اومدن جلو ولی خداییش

من هیچ وقت تو اتوبوس سرش نشستم همیشه ته اتوبوس میشستم

ولی این بار خیلی خوش گذشت وقتی سرش نشستم اینقد با خانم آل ابراهیم

گفتیمو خندیدیم که نگو  بعد دیگه خلاصه حدود دو تا سه ساعت تو راه بودیمو

با یه عالم شعر خوندنو مسخره بازی رسیدیم .

بعد دیدیم یه جایی هست که رو سر درش نوشته اردوگاه دانش آموزی

رفتیم داخل که یه جای سر سبز با یک محوطه ی بسیار باز برای بازی

رفیتیم تو نمازخونشون وسایلامونو گذاشتیمو مانتو روسری هامونو برداشتیمو

همه رفتیم بیرون بازی اول همه با هم رفتیم دور زدیم ببینیم چه جوریاست

بعد رفتیم دیدیم توی اون قسمت درختا و سبزه زاراش وسط آلاچیق آلاچیق

هست خلاصه رفتیم اونجا بچه ها گفتن بزنیم برقصیم

اول منو زهرا دوستم میزدیم روی صندلی چوبی میدیدم نه درست صداش در نمیاد

بعد رفتیم تو آشپرخونه اونجا یکم زدیم رو میز آهنگ خوندیم

بعد زهرا گفت ایول سطل پیدا کردم خلاصه اونو برداشتیمو رفتیم تو آلاچیق

اینقد زدیمو رقصیدیم که نمیتونین باور کنین

بعد دیگه یواش یواش دوستای دیگمونم اومدن

یعنی اول منو - صدیقه - مریم - زهرا - سپیده - فریده - عاطفه - هدا بودیم

که یه دفعه خیلی شلوغ شد که بیشتر شلوغ بازی میکردیم

بعدش رفتیم ناهار خوریمو  یکم بازی مثل وسطی و والیبالو

اسکیتو آها راستی معلمامونم مثل خانم داداشیان و خانم آل ابراهیم اومده بودن

و یکی دو تا معلم دیگه که نمیشناختمشون اومدن تو زمین بازی ما بعد یه گاری

اون گوشه بود بعد گفتن ما میخوایم عکس بگیریم رو این گاریه

همه زدیم زیر خنده و نشستن روش ما هم دور تا دور اونجا اینا رو با گاری گردونیدیم

البته من نه خیلی یکم ولی بچه ها دیگه چرا ولی خیلی خوش گذشت

بعد رفتیم نمازامونو خوندیمو ساعت 4 حرکت کردیم که قرار بود ساعت

6 دم در مدرسه باشیم که زود تر از ساعت 7:30 نرسیدیم

دیگه موقع برگشت با اجازتون بگم که من دو سال پیش کیسه صفرامو عمل

کردم اما بازم مشکله پهلو درد دارم که خیلی درد داره که موقع برگشت

از شانس من اینقد درد داشتم که گریه میکردم دیگه من فقط رفتم ته

اوتوبوس نشستم اول آروم بودم یک دفعه دیدم نه خیلی درد میکنه

پهلوم زدم زیر گریه بچه ها  گفتم چی شده خلاصه معلممون اومدو منم

در حال غش کردن دیگه بهتون بگم که قرص پروفن خوردمو خوابیدم یکم

بلند شدم یه چیزی خورمو

وآروم شدم بعدش دیدم خیلی خوب شدم دیگه از اونجا به بعد همه بچه ها شلوغ بازی

درمیاوردن آخه نمیدونین که موقع برگشت به ترافیک خورده بودیم اینقد میخندیدم

همه ماشینا به ما نگاه میکردن دیگه خلاصه یه چیزایی میدیم که اصن شاخ در میاوردیم

از دسته این پسرا و دخترا دیگه از خنده روده بور شده بودیم

بعدش بهتون بگم بیش تر از 6 تا ماشین عروس تو راه دیدم

دیگه ساعت 7:30 بود که رسدیم دم مدرسه که من اومدم دیدم کسی نیومده دنبالم

دیدم بازمپهلوم داره درد میگیره با همون درد کوچیکم خودم رفتم خونه

اما وقتی رسدیم خونه خوابیدم خوابیدددددددددددم تا فردا صبحش که رفتم مدرسه دیگه

خلاصه خیلی خوش گذشت جای مریم صادق علی پور - بهناز پور ولی و فاطمه موسوی

خیلی خیلی خیلی خالی بود

دیگه یه هفته دیگه نمونده امیدوارم این یه هفته هم به خوبی بگذره

ممنونم از اینکه آپ منو خوندید

خسته نباشید .   خدانگهدار


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 13:43 | |


.: آخ جون جمعه... :.


سلام بچه ها خوبین؟؟؟  بچه ها جمعه این هفته میخوایم یه جا بریم

اگه گفتین کجااااااااا؟؟؟ نه بابا  با خانواده نه با مدرسههههههههه

هفته پیش بود که نماینده ها هر کلاسو گفتن باید برن دفتر پرورشی

که هانیه هم نماینده پرورشی کلاس ما هست

بعد رفت و دیدیم اومد گفت جمعه این هفته نه هفته بعد میخوان ببرنمون

اردو حالا کجاااااااا؟؟؟؟ اگه گفتید؟؟؟

هوووم میخوام ببرنمون دماوند آره اشتباه ننوشتم دماوند

خلاصه این هفته جمعه با مدرسه و با دوستای مدرسه

میخوایم بریم دماوند اونم از ساعت 7:45  تا ساعت 6 بعد اظهر

فکر میکنم خیلی خوش بگذره اونم با دوستای مدرسه ایم

ولیییییییییی حیف دوستم یعنی بغل دستیم فاطمه نمیاد

آخه میدونید قلمچی امتحان داره! خب میدونم حتما میگید

حالا یه بار نره ولی آخه گفت دو جلسه بود که نرفتم اگه نرم دیگه

نمیذارن برم تست بدم

خلاصه اون باهامون نمیاد ولی اونجا خیلی جاش خالی میشه

بعد منم با دوستای کلاسمون میرم البته بیشتر کلاسمون میان اردو

ای کم و بیش هستن که نمیان ولی خب درسته که من با همه ی کلاس دوستم

و همه با همیم اونجا ولی خب دوستای خودم که بیشتر با من هستن

هدا و مریم ( همکلاسی خودم) بعد صدیقه ، فاطمه و.......

که امید وارم خوش بگذره بهمون

بعدش سومامونم میان راستی بهناز که نمیاد و مریمم که نپرسیدم

ولی فکر میکنم اونم قلمچی تست داره حالا نمیدونم میاد یا نه

آخه یادمه تو حیاط که داشتم باهاش حرف میزدم گفت اردو افتاده جمعه

منم اون روز تست دارم ولی بعدش چیزی نگفت !

خلاصه اگه بیاد که خوش میگذره اگرم که نه جاش خیلی خالی هست

بعدش امروز بچه ها فهمیدن که فعلا معلم مطالعاتمون یعتی خانوم

غلامی و معلم زبان فارسیمون خانوم داداشیان میان حالا معلمای دیگه هم میانا

ولی این دو تا رو بچه ها مطمئن بودن .

ولی یه مقرراتی هم گذاشتن اول اینکه میخوایم بریم اونجا باید تا اونجا با چادر باشیم

اما وقتی رفتیم تو باغ اونجا میتونیم مانتو ها مونو در بیاریمو با لباسایی که

دوست داریم باشیم ولی بازم گفتن که آستین کوتاه نمیشه پوشید

خب بالاخره دختریم دیگه.... بعدشم گفتن اسکیت میتونیم ببرم، بد مینتون میتونیم

ببریم ، دوربین عکاسی هم همین طور ، اما موبایلو ، ام پی فور و سیدی منو این چیزا

نمیشه ببریم

هوووووووم راستی بچه ها 16 - 17 روز دیگه به آخر سال نرسیده

یعنی باید از همه دوستامون خداحافطی کنیم

و به خصوص از دوستایی که سال سوم هستن مثل:

مریمو دوستاش که منم میشناسمشون مثل: سحر، عطیه، آفرین و.....

و بهناز و دوستاش میترا و یکی از دوستاش که متاسفانه فقط فامیلیشو میدونم

خانوم شفیعی و..................

و بقیه سومای مهربون دیگه مثل : زهرا، سونیا، فریباو.......

و حتی من باید از همه خداحافطی کنم البته فکر کنم

آخه من دوست دارم برم فنی حرفه ای

واسه همین خیلی از دوستام دوست دارن رشته های

نطری رو انتخاب کنن واسه همین

خب البته معلوم نیست شاید منم در آخر نطری برم ولی باز میگم

هیچی معلوم نیست که تصمیمات آدم تغییر کنه

خلاصه امسال هم روز های شیرینی داشت هم روزهای تلخ

روزهای شیرینش خوش گذرونی ها و نمره های خوب گرفتنو

لبخنهای مهربونانه ی دوستیامون به هم

و شیرینیش بیشتر این بود که تونستم بهترین دوستو توی دوران دبیرستانم

و فکرکنم کلا در طول عمرم پیدا کنم اونم مریم بود البته البته

بهنازم بود و بازم البته چرا بگم بود یا بودن نه هستن و خواهند بود

چون خیلی از چیزارو بهم یاد دادن خیلی بهم کمک کردن

خیلی هوامو داشتن  و دارن خیلی با صفا و خوش قلب بودن و هستن

خیلی  با ایمان بودن و هستن  و تو دوستی حرف نداشتن و....

از خدای مهربونم تشکر میکنم بخاطر این دو دوست عزیزو دوست داشتنی

وامیدوارم بتونم تا سالهای سال دوستیامون پایدار بمونه.

از خدا آرزوی سلامتی برای همه ی دوستایی که امسال باهاشون دوست شدم

و حتی دوستایی که باهاشون هنوز که هنوزه دوستم مثل نیلوفر عزیزم

رو آرزو مند هستم و امیدوارم همیشه

در پناه خدای مهربون قرار بگیرن و در کنار خانوادشون سلامت باشن.

فقط میخوام همیشه بدونن دوستشون دارم و تا آخر عمرم هیچ وقت فراموش نمیشن

به امید خدای مهربون .

دوستتون دارم

خدانگهدار


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 15:24 | |


.: تشکر از همه ی معلمای مهربونو زحمت کش..... :.


سلام دیروز روز معلم بود اما من متاسفانه وقت نکردم بیامو برای روز معلم

آپ کنم اما به جاش امروز اومدم اسم تک تک معلمامونو نام ببرم

و از همشون تشکر کنم .

اما قبلش بگم دیروز خیلی خوش گذشت واقعا جشنمون زیبا بود تو مدرسه

چون معلما با حرفاشونو خاطراتشون شادمون کردن امیدوارم همه ی معلمای عزیز

همیشه موفق باشن و خدای متعال صبر زیادی بهشون بده.

درسته که گاهی اوقات ما به حدی میرسیم که از دستشون دلخور میشیمو.....

اما واقعا کار سختی رو به عهده گرفتن و هر کسی نمیتونه شغل معلمی رو به عهده بگیره

خب بریم که رفته باشیم

خب قبل از نام بردن یه چیزیو بگم اینم اینه که من همه ی معلم ها رو به نوبه خودشون

دوست دارم اما یک معلمو از همه بیشتر دوست دارم یعنی واقعا در کنار معلمی یه

دوست خوب و حس مادرانه ی خوبی داره که من واقعا از ته قلبم دوستش دارم

که اولین نفر اسمشونو مینویسم:


سر کار خانم غلامی دبیر مطالعات اجتماعی
-----------------------------------------------------------
سرکار خانم مقدم دبیر ریاضی
--------------------------------------------
سر کار خانم آل ابراهیم دبیر دین و زندگی و دبیر پرورشیمون
------------------------------------------------------------------------------------
سرکار خانم میرفخرایی دبیر ادبیات و عربیمون
--------------------------------------------------------------
سرکار خانم هاشمی دبیر زیست شناسی
------------------------------------------------------------
سرکار خانم سجادی دبیر فیزیک
---------------------------------------------------
سرکار خانم کرامتی دبیر زبان انگلیسی
-------------------------------------------------------
سرکار خانم داداشیان دبیر زبان فارسی
------------------------------------------------------
سرکار خانم مظفری دبیر شیمی
--------------------------------------------
سرکار خانم جعفری دبیر برنامه ریزی

و همین طور مشاور مدرسه هستن.
-----------------------------------------------------
سر کار خانم خداوردی که ایشون کارهای صبحگاهی و از اینجور کارهارو انجام میدن

که از نطر من یه جور دبیر پرورشی به حساب میان که ایشونم خیلی خوب

و دوست داشتنی هستن
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خب از اونجا که میدونین بعضی از ناظمینو مدیران هم معلم بودن

بعد ناظم و مدیر شدن و حتی بعضی ها هم از اول مدیرو ناظم بودن

در هر صورت از نظر من همشون جزو معلمین به حساب میان:

سرکار خانم عباسی ناظم ما اول ها
--------------------------------------------------------------------------------------------------
سر کار خانم کریمی ناظم دوم ها و سوم ها ی مدرسه

میدونم که ایشون قبلا معلم بودن.

----------------------------------------------------------------------------
و مدیر محترم دبیرستانمون :

سرکار خانم فروغی

از نظر من ایشون بهترین مدیر هستن و همین طور مهربون و دوست داشتنی

فکر میکنم امسال سال آخری هست که مدیر هستن و بازنشسته میشن

و آخرین سالی هست که مدیر دبیرستان شهید محمد باقر صدر هستن

از خدای متعال آرزوی سلامتی سرکار خانم فروغی را دارم

و امید وارم همیشه در هر کجای این دنیا هستن سلامت و موفق باشن

-------------------------------------------------------------------------------------------------
با آرزوی سلامتی برای همه ی معلمینمون






و این 15 شاخه گل رز قرمز و 15 قلب رو تقدیم میکنم به این 15 معلم زحمت کش

و مهربونو با صفا .

------------------------------------------------------------------------------------------------

موفق و پاینده باشید و روز معلم مبارک باد بر همه ی معلمین



[+] نوشته شده توسط ملیکا در 16:55 | |


.: من و شما.... :.


سلام بچه ها میخوام تو این آپم در مورد تمام دوستای اینترنتیم باشه

مثلا در مورد خودتونو وبلاگاتونو این حرفا :


اول سحر جونم که خیلی دوستش دارم بهترین دوست و جزو اولین دوستای اینترنتیم بود

سحر با یه وبلاگ عمو پورنگی و خوشگل که همیشه آپای قشنگ توش میکنه



ستاره عزیز یه دوست جدید و دوسته دوست داشتنی با یه وبلاگ قشنگ و زیبا



فاطمه یه دوست دوست داشتنی و بغل دستی عزیزم که امسال با هم بودیم

با یه وبلاگ خوشگل به قول خودش طویله ای



ترلان دوست داشتنی یه دوست خوب و یه بازیگر فوق العاده که من یکی از طرفداراشم

با یه وبلاگ خوشگل که هر وقت توش میرم لذت میبرم



گلبرگ مهربون که خیلی خیلی دوستش دارم یه دوست خوب و به قول خودش خش خشی

وهمین طور با وبلاگ خش خشی خوشگل و شادو دوست داشتنی



هانیه یه دوسته خوب و همین طور خواهر فاطمه بغل دستی خودم با یه وبلاگ خوب



زهرا یه دوسته با احساس و مهربونو خوش قلب که همیشه براش آرزوی موفقیت میکنم

زهرا با یک وبلاگ خوشگل و شادو قشنگ



بهار یه دوسته جدید و دوست داشتنی و تا اینجا که من باهاش آشنا شدم

یه دوسته سرحال و با نمک و همین طور با وبلاگ قشنگ و بهاری


نرگس یک دوسته قدیمی و دوست داشتنی

با یه وبلاگ خوشگل و حرفای قشنگ



فاطمه جویکار عزیز یک خبرنگار دوست داشتنی و یه دوسته خوب که همیشه آرزوی

موفقیت براش میکنم با یه وبلاگ خوشگلو زیبا



شیرن یه دوست و یه فامیل خوب با یه وبلاگ قندو عسلی خوب


فاطمه یه دوست خوب که همیشه یهم سر میزنه با یه وبلاگ دریایی


آوید عزیزو مهربون و یه دوسته خوب با یه وبلاگ عمو پورنگی خوشگل


رونی و مهسای عزیز و دوست داشتنی و دو دوست عزیز

باه یه وبلاگی که توش دو تا پری عاشق همن


مطهره یه دوست خوب و مهربون با یه وبلاگ خوشگل


مریم عزیز یه دوست عزیز با یه وبلاگ که فقط برای خودشه


مظهر واقعا دوست داشتنی بازم مظهرم جزو یکی از دوستای اولی من هست

که خیلی دوستش دارم با یه وبلاگی که هر چی بگم ازش کم میگم

چون هر وقت توش رفتم انرژی گرفنتم



مهشید یه دوسته مهربون و عزیز با یه وبلاگی که توش یه دنیا عشقه


زینا جون یه دوست عزیز بایه وبلاگ خوشگلی که مخصوص خودشو فرزاد حسنی هست


میترای عزیز و مهربون با یه وبلاگ خوشگل


ایرسا یه دوست خوب با یه وبلاگ زیبا که الله هم رمز وجودشه


آنی عزیز که خیلی خوش قلب بود اما دیگه از بین وبلاگ نویسان رفت


رشای عزیز که بی معرفت هست با یه وبلاگ خوب


ژاله جون که یه دوسته عزیز هست با یه وبلاگ عمو پورنگی که خیلی عمو رو دوست داره


عارفه عزیز با یه دفتری که توش مینویسه برای همیشه



فایزه مهربون با یه وبلاگ فشنگ و یه عاشق تنها که امیدوارم هیچ عاشقی تنها نمونه


رضوانه یه دوسته دوست داشتنی با یه وبلاگ قشنگ اما خیلی وقته که توش نمینویسه


الهام عزیز که وبش خوشگله و میخوام بگم امیدوارم هیچ عاشقی هیچ وقت دلش نشکنه


یه وب گروهی که خودمم توش عضوم که فکر کنم قشنگ باشه البته با نویسنده های خوب


ارسلان دوست داشتنی و یک بازیگر بسیار خوب که من یکی از طرفداراشم

با یه وبلاگ خوشگل و زیبا و با نویسندگان خوب و عزیز



آقا اسماعیل عزیز با یه وبلاگ زیبا که امیدوارم یه سرنوشت خوب داشته باشه


آقا نییمای همیشه مهربونو خوش احساس با دو تا وبلاگ خوشگل که همیشه به وبلاگاش

سر میزنم چون همیشه مطالبش برام قشنگ بوده



علیرضای دوست داشتنی و یه پسر عموی مهربونو عزیز و با احساس

که یه وبلاگ رنگین کمونی داره که امیدوارم همیشه خودشم رنگین کمونی باشه


آقا محمد جواد عبدی که یک خبرنگار عزیز هست با یه وبلاگ و پر از مطالب به درد بخور


آقا محسن عزیز با یه وبلاگ کاملا فعال که همیشه خوب و عالی بوده


آقا پوریا یه دوست اینترنتی جدید که تازه با وبشون آشنا شدم وبلاگ خوبی داره

امیدوارم موفق باشه




خب بچه ها تموم شد اما میدونم خیلی از حرفام درباره ی خیلی ها کاملا شبیه هم بود

ولی اینو بدونین خواستم یه تشکر کلی کرده باشم


و اینو بدونید همتون دوستای خوب و عزیزی هستید و با وبلاگای قشنگو زیبا

امیدوارم همیشه شاد باشید .فعلا بای



[+] نوشته شده توسط ملیکا در 20:32 | |


.: ملیکا رفت اون دنیا و برگشت!!!! :.


سلام امروز ملیکا رو به مردن بود میخوام خیلی زود

و بدونه مقدمه برم سر اصل مطلب با اجازتون من

زنگ دوم بود که با بچه های کلاسمون داشتیم میگفتیم

و میخندیدم بعد من شروع کردم به خوراکی خوردن

که خوراکیم کلوچه بود این کلوچه ها رو مریم بهم داده بود


آخه رفته بود شمال دیگه عید بعد برام از شمال کلوچه آورده بود

خلاصه باز کردم یه ذره خوردم بعد همین جور که داشتم میخوردم

بچه ها یه چیز گفتن زدن زیر خنده منم خوب خندم گرفت


یه دفعه دیدم نفسم بالا نمیاد همین لحظه گفتم یا خدااااااااا

من مردم رفت .


خلاصه نفس نفس زنان بودم آخه زنگ خورده بود همه

سر کلاسا بودن و منم نمیدونستم میتونم برم پایین یا نه

بعد دیدم نمیتونم کاری کنم فقط دویدم پایین بعد زنگ آخر

مریمینا یعنی سوم ریاضی ورزش دارن


بعد بهنازو دوستش میترا اومده بودن پایین آب بخورن

خلاصه من نفسم بالا نمیومدو فقط سرفه میکردم

خلاصه بهناز سریع فهمید منم اومد گفت چی شده بعد

فهمیدمن یه چیزی تو گلوم گیر کرده نفسم بالا نمیاد

خیلی ترسیده بودم خم میشدم میرفتم پایین

میرفتم بالا میدیدم وایی هر کار میکنم نفسم بالا نمیاد


بعد دوستای سوم دیگمم اونجا بودن

مثه آفرین- سحر - میترا- فرانکو... که من نفهمیدم کیا بودن

خلاصه اینقد اینور اونور کردم اونا هم اینقد حول شده بودن

نمیدونستن چی کار کنن خلاصه فرانک گفت ملیکا

یکی اول اینکه سرتو بگیر بالا بعد با دماغ فقط نفس بکش

و اصلا حول نکن و نترس فقط نفس بکش و اصلا خم نشو

چون این کار باعث میشه نفس کم بیاری بعد کمی آب خوردم

بعد یواش یواش خوب شدم .


اما به اندازه نیم ساعت کامل دستم میلرزید و قلبم جوری میزد

که نفس به سختی میکشیدم و فقط گریه میکردم


چون فقط فکر کردم که مردم همین و فقط به بهناز نگاه میکردم

چون پیش خودم گفتم من دارم واسه آخرین بار میبینمش

و مریمم که دیگه...............


راستی یه چیز جالب بگم من حدود 4یا 5 روز بود

که تو مدرسه تا ساعت 5 بعداظهر میموندم پیش مریم

آخه مریمینا وایمیستادن تمرین تئاتر میکردن آخ