تبليغاتX
دنیای رنگارنگ












دنیای رنگارنگ

رنگین کمان
دنیای رنگارنگ
دوستای من
RSS
دنیای رنگارنگ
طراح قالب:

دنیای رنگارنگ
لوگ دوستای من

.: دوستت دارم باز هم تقدیم تو!!! :.


آنقدربه توعادت کرده ام که اگربروی عادت

هم مراترک خواهد کرد

آنقدر به تو عشق می ورزم که اگر نخواهی عشق را از

وجود تمام عاشقان پاک خواهم کرد.

آنقدر به انتظارت نشسته ام که اگر طلوع نکنی

دیگر به امید دیدنت ماه را تماشا نخواهم نشست.

آنقدر به شوق تو پر زده ام که اگر نباشی

هدفم را گم خواهم کرد

آنقدر تو را دوست دارم که اگر نباشی دیگر

نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم

آنقدر برای رسیدن به تو تلاش کردم

که اگر به تو نرسم فکر میکنم که بیهوده زیسته ام

آنقدر برای شنیدن صدایم فریاد زدم که اگر نشنوی

خواهم گفت که سکوت زیباست.

آنقدر برای دیدنت بر سر کوچه ی تنهایی هام نشستم

که اگر نیایی از تنهایی خواهم مرد

آنقدر برای تو گریسته ام که اگر نخندی

گریه هم مرا در آغوش خواهد گرفت

و آنقدر از تو نوشته ام که اگر ننویسم

کلمات هم برای نوشتن تو به صدا در می آیند.

بدان عشق من ای عشق پاک من

ای کسی که به تو عادت کرده ام و میکنم

ای کسی که به تو عشق می ورزیده و می ورزم

ای کسی که به انتظار تو نشته و می نشینم

ای کسی که به شوق رسیدن تو پر کشیده و می کشم

ای کسی که دوست می دارم و دوست خواهم داشت

ای کسی که صدایش می کنم و خواهم کرد

ای کسی که به انتظارت نشسته ام و باز خواهم نشست

ای کسی که با خنده ات میخندم

و گریه کنی خواهم گریست

و ای کسی که برای تو نوشته ام

و می نویسم و خواهم نوشت

بدان تنها در یک کلام:

 دوستت دارم


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 19:45 | |


.: شعری از نیما یوشیج!!! :.


    *می تراود مهتاب*


می تراود  مهتاب

می درخشد شب تاب.


نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.


نگران با من ایستاده سحر

صبح میخواهد از من


کز مبارک دم او آورم این قوم به جان با خته را

بلکه خبر.


در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند.


نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم


و به جان دادمش آب

ای دریغا! به برم میشکند.


دستها می سایم

تا دری بگشایم


بر عبث می پایم

که به در کس آید


درو دیوار بهم ریخته شان

بر سرم می شکند.


می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب.


مانده پای آبله از راه دراز

بردم دهکده مردی تنها


کوله بارش بی دوش

دست او بر در، می گوید با خود:


"غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند."








[+] نوشته شده توسط ملیکا در 15:24 | |


.: امروزو به یه دنیا خوش گذرونیییییییی!!! :.


سلام سلام به برو بچه های گل و دوست داشتنی

امروز چهارشنبه هست که واسه من یه روز خیلی خوب

و شادی برام بود خب بذارین براتون تعریف کنم

امروز صبح که از خواب بیدار شدم ساعت 6 اینا بود

که نماز خوندمو یواش یواش کارامو انجام دادم که برم از

در خونه بیرون راستی بچه ها من صبح ها و بعد اظهرا

با دوستم راضیه میرمو میام .


آها راستی یه چیز بگم که من دیشب اومدم لنز بذارم که

درس بخونم بعد دیذم لنزم پاره شده بعد امروز هیچ چاره ای

نداشتم جز اینکه با عینک برم مدرسه.


خلاصه صبح رفتم پشت کوچه که یکی دو دقیقه منتظر

راضیه دوستم شدم که اومدو با هم رفتیم مدرسه

رفتیم تو مدرسه یکم نشستیم با دوستامو نو گفتیمو

خندیدم بعد زنگ خورد که باید صف میبستیم

خلاصه دوستم مهسا اخلاصی یکی از بچه های کلاس

( یک / چهار ) هست . بعد اون قرآن خوندو دعای فرج

بعدش همه رفتیم بالا بعد امروز چون روز چهارشنبه بود

ما هم زنگ اول ورزش داشتیم ، بعد معلم ورزشمون بالاخره

یه روز درستو حسابی اومد سرمون آخه هر دفعه

یا قهر میکرد میرفت بخاطر اینکه بچه ها خیلی شلوغ میکردن

یا کلا نمیومد یا ...........


بعد امروز خیلی خوش اخلاق اومد سرمونو گفت

شلوارای ورزشیتونو بپوشین که بریم حیاط ورزش

خلاصه بهتون بگم توی این سال تحصیلی بهترین زنگ ورزش

واسه هممون بووووووووووود


رفتیم اول یکم دویدیمو بعدش نرمش کردیم

البته دوستام یکی زهرا و یکی نازنین ورزش میکردن

که ما هم شبیه اونا اون حرکت رو انجام میدادیم

بعد از اون بچه ها گفتن بیاین وسطی بازی کنیم

اول دوستم فریده گفت فکر نکنم خانم اجازه بده

بعد منو مریم گفتیم ما میریم اجازه میگیریم

رفتیم گفت آره چرا که نشههههههههه


خلاصه همه جمع شدیم دو تا از دوستام

یار کشی کردن بعد شروع کردیم به بازیییی

که ما وسط بودیم همینجور بازی کردیم

خلاصه یکی یکی همرو زدن وفقط من موندم


واییییییییی اولی رو رد کردم دومی رو پام لیز خورد خوابیدم

رو زمین جا خالی دادم سومی رو خوردم زمین دوباره

بازم جا خالی دادم اماااااااا تا چهارمی که رسید خورد بهم توپ

همه گفتن ملیکااااااااااااااااااااااااااااا تو میتونسنتییییییییییی


خلاصه همین بازی تا چهار یا پنج بار تکرار شدو وسطشم

بچه هامسخره بازی در میاوردنو میخندیدم

بعد یه بار ما طرفی شده بودیم که با توپ میزنیم

بعد دوستم مریم بغل دستم واستاده بود منم داشتم با

توپ میزدم دیدم مریم هی میگه ملی ملی اونور دم آب

خوری رو نگاه کن برگشتم دیدم مریم صادق علی پور اومده

پایین داره دستشو میشوره

تا من

بر گشتم نگاه کنم همه بچه ها زدن زیر خنده

همه با هم گفتن ملیکاااااااااااااااااااااا




بعدش دیگه کم کم خسته شدیم و نشستیم حرف زدن

من بودمو مریم و فاطمه و هدا و یه فاطمه دیگه و صدیقه

خلاصه از اینورو اونور گفتنو خندیدیم و که زنگ خورد ساعت 9

من دویدم که برم بالا همه بچه با هم ملیکا بدو بدو

مریم منتظرته یه وقت از دست میره هااااااااااااا


منم گفتم همینی که هست میرم میخوام ببینم کی چی میگه

خلاصه همه زدن زیر خنده و رفتم بالا پیش مریم

بعد گیر داده بودم به مقنه اش هیی ور میرفتم باهاش میگفت

عهه بچه مگه وسیله بازی هست بعد دیدم امتحان عربی داره

گفت همه دارن درس میخونن من دارم شیطونی میکنم

منم گفتم بابااااااااا باز این بچه درس خونا کلاس میذارن

بعد گفت هه اگه میخواستم کلاس بذارم میشستم

درس میخوندم نه شیطونی کنم منم گفتم آره نمیخونی

الکی بگی واییییییی من نخوندم صفر میشم


خلاصه یکم خندیدمو گفت زنگ بعد میام دنبالت آخه

قرار بود یه چیزیو براش تعریف کنم

بعد زنگ دوم که فیزیک داشتیم که امتحان داشتییییییییم

معلممون اومدو گفت امتحان میفته واسه

چهارشنبه هفته دیگه خلاصه همه جیغو درست و هوراااااا

بعدش این زنگم گذشت بعد زنگ دومم که مریم اومد دنبالمو

بعد رفتیم پایین نشستیم رو میز آخه یه میز گوشه حیاط بود

که نشستیم روشو بعد من براش داشتم تعریف میکردم

اونم در حال سیب خوردن


بعد دوستش اومد بهش بستنی داد بعد گفت این به

چه مناسبت ؟؟؟ بعد گفنش تولدههههههه یکی از بچه ها

گفت ایول تولد منم هی اصرار کردم برو بالا گفت نه میخوام

بشینمو این حرفا خلاصه در حال تعریف بودم که زنگ خوردو

در حال رفتن به بالا بودیمو

دوستم مونا به مریم لواشک دادو مریم میگفت چه خبره

همه به من امروز لواشکو بستنیووو خوراکی های مختلف

میدن . خلاصه رفتیم بالا و یکم واستادیمو خندیدم

اون رفت بالا منم رفتم تو کلاسمون بعد

منو صدیقه شوخیمون گرفته بود هی با هم کل کل میکردیم

بعد زنگ آخرم دینی داشتیم که واقعاااااااااااا

من سر این زنگ دل درد گرفتم اینقد خندیدیم


بعد سر کلاس هی واسه هم تو ورقه چرتو پرت مینوشتیمو

میدادیم به هم من میز اول میشینم اونم میزه سوم

خلاصه یکی دو بار اون ورقه دست من اومدو یکی

دو بارم دست اون بعد یه بار من دادم به صدیقه بعد

خانوممون گفت خانوم علیپور اون ورقه هرو اگه میتونی

بده به میز بعدی بعد همه زدن زیر خنده


بعد خانوم گفت اگه ماله خودته که هیچ اگه نیست

باز کن ببینیم چیه بخون ما هم گوش کنیم

بعد صدیقه پاره کردو ریختیم دور خلاصه خیلی خندیدم

یعد مریم میخواست یه چیز به اونور کلاس بگه حالا هیچ وقت

صدای سوتش در نمیاد این دفعه دقیقا تا سوت زد

صداش در اومد همه زدیم زیر خنده


بعد دیگه فاطمه دوستم اومد یه آیه ای رو به عربی بگه

زبونش نمیچرخید اشتباه میگفت معلممون گفت

بیا پای تخته بنویس بعد رفت نوشت تا گفت

بخون زد زیر گریه آخه همش بچه ها میخندیدن


خجالت کشید دیگه یکم نازش دادیمو به خنده آوردیمش

خلاصه بازم تیکه های مختلف داشتیم که تا آخر میخندیدم

دیگه زنگ خوردو مریم اومد از من خداحافظی کنه

که با دوستش سحر بود بعد منم گیر داده بودم ماچم بکن بعد

یه بار ماچم کرد گفتم نه دوباره هی میگفتم نه دوباره


میگفت بابا خندم میگیره نمیتونم دیگه گیر داده بودمو

اونم خندش گرفته بود خلاصه خندیدم و خداحافظی کردیمو منم

با دوستم راضیه اومدیم خونه اینم از امروز مدرسه ما

فعلا خوش باشید تا بعد و آپ بعد بای بای




[+] نوشته شده توسط ملیکا در 2:11 | |


.: یه شعر از من!!! :.


یاد دارم که کودکانه

به زیر یک درخت بودیم عاشقانه

دو یار دیرین، دو یار شاد

دو یار بی غم، دو یار ناب

با دو پای عاشقانه میدویدیم

دست در دست هم میخندیدیم

میپریدیم از جوی ها یکی، یکی

من میدویدم به کوچه های همیشگی

میزدیم به دشت ها و برکه ها

میرسیدیم به نهر ها و صحراها

حالا کجاست اون وفای شیرین؟!

حالا کجاست اون صفای شیرین؟!

قلب ها همه فسون شده

دلا همه که خون شده

به کجا روم به کجا سر زنم؟!

به کجا رسم به کجا سر زنم؟!

در خیالم یا، در وجودم؟!

در ضمیرم، یا که در امیدم؟!

به هر کجا که رسم میبینم آن مثال قدیمی را

آن شعر همیشگی و جاودانگی را

که هک کردیم در ذهنمان، در وجودمان

که همیشه با همیم، حتی در خیالمان






[+] نوشته شده توسط ملیکا در 1:49 | |


.: نشششششششششد.... :.


سلام بچه ها خاطرات لبنانمو
بعضیا خونده بودن اما متاسفانه اومدم
یک کلمه رو اصلاح کنم
که هر کار کردم تو وبلاگ ثبت نشد
یعنی متنم ثبت نشد
و فقط و فقط عنوان ثبت شد
البته کپی هم گرفته بودم
اما از حول شدنم
دوباره پشت سرش چیز دیگه ای رو کپی گرفتم
و بعد متنو دیگه نداشتم
الانم خیلی ناراحتم
و از این طرفم اصن نمیتونم بنویسم
چون به خودم میگم این همه متنو میخوای بنویسی؟؟؟
خلاصه به خودم قول دادام اگه دفعه ی بعد همچین
چیزی برام پیش بیاد من با دنیای وبلاگ نویسی خداحافطی
میکنننننننننننننننننننننننننم.


[+] نوشته شده توسط ملیکا در 20:43 | |


.: من برگشتتتتتتتتم!!! :.


سلام سلام من برگشتم از مسافرت

وایییییییییی باید بگم جای تک تک شما دوستان

هم تو سوریه و هم تو لبنان خیلی خالی بووووووود


خب میخوام یکم از اونجا براتون بگم که چه جاها رفتم

قبلش باید بگم عید بر همگی اینشاالله که مبارک باشه

و سالی پر از موفقیت و پیروزی و شادی رو داشته باشید.


خب باید بگم که من لبنان خیلی بهم خوش گدشت

ولی سوریه یکم خسته کننده هست البته سوریه

5 روز بودیم و لبنان 2 شب واسه همین سوریه کمی

خسته کننده برای من بود.


خب باید بگم که اول اینکه تفاوت ساعت ما با سوریه

1 ساعتو نیم بود و از وقتی که ما ساعتو کشیدیم جلو

شد 2 ساعتو نیم .


خب بعد باید بگم که ما ساعت 7 و خورده ای رسیدیم

هتل بعد کمی استراحت کردیم حدود ساعت 11 اینطورا

بود که منو مامانبزرگ و بابابزرگ رفتیم زیارت

حضرت رقیه و بعد برگشتیم
با گروه ساعت 3 اینطورا

رفتیم مسجد بزرگ حضرت زینب

که خیلی بزرگ هست و فکرکنم که 90 و خورده ای

سطون داره
و خیلی زیباست بعد داخل همون مسجد یه

مسجد کوچیکی هست که یه قسمتش همونجایی

هست که سر امام حسینو سه روز اونجا نگهر داشتن

و یه قسمتیش هست که امام زین العابدین اونجا نماز خونده

بعدش دیگه این از روز اولم بود که فرداش میشد.

روز دومم عید که قرار بود عیدو تو حرم حضرت رقبه باشیم

که صبح ساعت 5 رفتیم اونجا دعاهو این حرفا

و دعای کمیل خوندیم همه با هم

بعدش عید شدو ما دعا کردیمو برگشتیم هتل


بعدشم استراحت تو هتلو تا زمانی که نماز ظهرو عصر

شد و ما رفتیم دوباره حرم نمازو بعد اومدیم هتل

چون باید ساعت 2 میرفتیم با تور به شهر معلولین

البته اسم شهر معلولین بودااااااااا


خب اونجا یه کلیسای خیلی قدیمی بود که واقعا قشنگ

بود بعد رفتیم جاهای تاریخیشون که اونجا بازم قشنگ بود

بعد دیگه برگشتیم هتل هووم راستی اونجا ساعت 8 تا 9 و

خورده ای شام میدادن که ما وقتی رسیدیم یه 2ساعتو

خورده ای بعد شام میدادن .اینم از روز دوم


خب ما روز بعد 9 صبح همه با هم رفتیم زیارت حضرت زینب

که واقعا بهم خوش گذشت بعدش اینم یادم رفت بگم

هم تو حرم حضرت رقیه و هم حضرت زینب هر وقت میرفتم

نماز حاجت برای تمام حاجتمندان میخوندم.


بعد،بعد از حرم برگشتیم هتل ناهارو بعدشم ساعت 3

رفتیم یه جایی که بهش میگن باب الصغیر که اونجا

سر 17 امامو اونجا گداشته بودن.


بعدشم اومدیم دوباره هتلو بعد شام و دیگه وقت آزاد

خودمون منو مامانبزرگم رفتیم بیرونو دیگه اینم از

روز سوم.


روز چهارمم رفتیم سر قبر هابیل و قابیل

که دو تا پیامبر بودن البته فقط قبر هابیل اونجا بود

قابیل هابیلو با سنگ کشته بود و بعد آورده بود تو اونجا

دفن کرده بود ه واقعا یه جور بیابون بود


بعدش قبر هابیل 7 مترو بیست سانتر بود


که میگفتن قدشم همین اندازه بود که من هنوز باور نمیکنم

بعدش اومدیم سر قبر حضرت سکینه

بعدشم اومدیم هتل و وقت آزادو ما هم رفتیم

حرم حضرت زینب راستی حرم حضرت زینب هر کی

میخواست بره باید با تاکسی میرفت چون خیلی دور بود .

خلاصه بعدشم یکم اینورو اونور بعد اومدیم هتل که استراحتو

کارامونو بکنیم واسه حرکت به سمت لبنان.
اینم از روز چهارم.

روزپنچمم که فقط صبحانه خوردیموبه سمت لبنان حرکت کردیم.



خب این از اون 5 روز سوریه بود که تعریف کردم

بعد اون دو روز لبنانم میذارم واسه آپ بعدی


که بیشتر از این خسته نشید.

فعلا خدانگهدار همگی.















[+] نوشته شده توسط ملیکا در 14:53 | |