|
خداوند روز اول آفتاب راآفرید
روز دوم دریا را
روز سوم صدارا
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حیوانات را
روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید که دیگرچه چیزی را
نیافریده است و تو را برای من آفرید
سلام سلام به تمام دوستان خو بو نازنینم
خیلی وقته که آپ نکردم آخه درسا خیلی زیاد شده و منم
که میشینم هر روز درس میخونم
میخوام از مدرسمون براتون بگم
اول بگم که من اول دبیرستانم وامسال دوسته صمیمیه
من نیلوفر دیگه با من نیست اما دوستای دیگم پیشم هستن
مثله: راضیه - مهشاد- الهام - مبینا-هدا- حسنا
و دوستای جدیدمم : شقایق- فاطمه-مریم-شیدا-مونا
هما- نازنین- زهرا- سپیده- مهسا - کیاناو....
همشونو دوست دارم
اما مامدرسمون سوم ریاضی- تجربی و انسانی داره
و فکر میکنم که کسایی که مدرسه میرن با این روش
آشنا باشن و بدونن که در هر مدرسه بچه ها کاندید میشن
و یه نماینده ی کل واسه مدرسه انتخاب میشه 
واسه ما یه سومی ریاضی نماینده ی کل مدرسه شده
که اسمش مریم صادق علیپور هستش 
کله مدرسه مریمو میشناسن مریم امسال مکه رفته
و خیلی دل پاک و مهربونی داره
من عاشقانه دوستش دارم من امسال یکم درسام سخت
شده واسه همین از مریم کمک گرفتم تا کمکم کنه که چه
جوری درس بخونمو .....
بچه ها من امسال وقتی دوسته صمیمیم نیلوفر
پیشم نیست احساس تنهایی میکنم احساس میکنم هیچکس
را ندارم مریم خیلی با من صحبت مبکنه ازش خواستم حتی
در همه ی موارد کمکم کنه . من خیلی نا امیدم خیلی زیاد
اما مریم اینقد امیدوارم کرده که نمیدونم چه جوری
هم از خودش هم نمیدونم چه جوری از خدا باید
تشکر کنم بخاطره این دوسته خوب و مهربون 
آخه همه دوستش دارن نمیدونم چه جور باید بگم
منم امروز پنجشنبه براش گل خریدمو بهش دادم
البته یه شاخه گلم واسه دوستم راضیه گرفتم
امروز رفتم مدرسه تا وارد شدم سونیا سوم نسانی هست
بهم گفت وای چه گله خوشگلی منم گفتم ممنونم
بعد بهم گفت چرا نمیری به مریم بدی گلو 
من گفتم تو از کجا میدونی من میخوام به مریم بدم؟؟؟!!!
بهم گفت میدونم دیگه ووو دیگه
منم گفتم حالا بهش میدم امروزم که روز تولد آقا امام رضا
بودش که به همتون تبریک میگم 
بعدش رفتیم تو نماز خونه نمازخونمونم که خیلی بزرگه
خلاصه من رفتم نشستم رو زمین با بچه ها بعد راضیه
گفت بلند شو برو بده بهش گفتم باشه تا اومدم بلند شم
ناظممون خانم کریمی گفت بشین سر جات
بعدشسونیا که مامور هست که کسی
بلند نشه و این حرفا بعد اون با هام دوسته گفتم
ببین تو که اینقد باهوشیو فهمیدی گل واسه مریمه
این گلو برو بهش بده بگو ملیکا داد گفت باشه
رفت به مریم دادو دیدم مریم بلند شده داره نگاه
میکنه من کجا نشستم خلاصه من دست تکون دادمو
اونم از راه دور بهم گفت مرسی عزیزم
منم خندیدمو بعد نشست سر جاش
خلاصه برنامه که تموم شد رفتم سر کلاس که
زیست داشتیم معلممونم که درس دادو همون
موقع امتحان گرفت نمیدونم حالا خوب شدم یا نه!!!
خلاصه زنگ تفریح اول ساعت ۹:۱۰ دقیقه خوردو
اومدم رفتم پایین پیشه بچه ها حالا همه اذیت میکردن
میگفتم حالا گل رز قرمز میاری واسه مریم
تیکشونم شده بود ملیکا گل رز قرمز به معنای عاشق شدنه
تو عاشقه مریم شدی منم حرصم میگرفت میگفتم آره
چشه اصن مگه عاشق پسر شدم دوستمه دوستش دارم
خلاصه اومدم بالا دیدم مریم صدا میزنه ملیکااااااا
سرمو برگردوندم دیدم مریمه گفتم بله؟ گفت میشه
بگی تو کجایی ؟ همینجور داشتم دنبالت میگشتم
منم گفتم همین جام تو داشتی کجارو میگشتی که
منو پیدا کنی؟ گفت هم تو کلاسو هم تو راه رو 
منم گفتم باهوش وقتی میبینی نیستم خوب فکر نکردی
من پایین باشم گفت چرا فکر کردم اما حال نداشتم
بیام پایین سرد بود
منم گفتم خسته نباشی یه وقت پیدام کردیاااااا
دیگه خلاصه ازم تشکر کردو منم گفتم قابلتو نداشت
عزیزم خلاضه بازم رفتیم سر کلاس که شیمی داشتیم
درس دادو از چند نفر پرسیدو بعدش بازم زنگ خورد
اومدم بیرون از کلاسو رفتم طبقه بالا که برم پیشه مریم
رفتم بالا مریم گفت بیا تو کلاسمون ببین گلمو کجا گذاشتم
که یادم نره ببرم دیدم گذاشته روی چوب لباسی
آخه یه طرفه دیوار کلاسامون چوب لباسیه آهنیه
دیدم گذاشته اونجا میگفت همه گلمو میخوان ازم بگیرن
بهشون نمیدم منم گفتم وای که تو آبرومو با یه شاخه
گل بردی خلاصه رفتیم پایینو سردش بود دوستم هانیه
ژاکتشو انداخت رو دوشش و رفتیم پایین حالا مریم
هی میگفت اینجا بشینیم من میگفتم نه اینور تر
آخر سر اینقد اینورو اونور کردیم که تا اومدیم بشینیم
زنگ خورد  اونم میگفت تقصیره تو هست دیگه
منم میگم عهه یعنی چی خوب اونجا خوب نبود دیگه
تو مگه نمیخواستی تو آفتاب بشینی ؟ سردت بود
میگفت چرا بعد من میگفتم خوب دیگه پس ادامه نده
ولی بازم حرفه خودشو میزد خلاصه اومدیم بریم بالا
ناظممونم اونجا واستاده بود منو مریم با دوستم هانیه رفتم
بغل در که واسه کتابخونه چیزی نوشته بودنو بخونیم
ناظممون اومد گفت شما ها راحتین؟ نمیخواید برید تو
کلاساتون بعد مریمم خودشو میزد به اون راه میگفت
خانم این چیه اینجا زدین؟ ناظممون میگفت هیچی بیا برو
آخر سر ناظممون گفت ببینم تو چرا با اولیا میگردی؟؟؟
مریم گفت وا خانوم خب ملیکا دوستمه مگه نمیشه
با کوچیکتر از خودمون بگردیم؟؟؟ ناظممون گفت چرا 
دیگه حرفی واسه گفتن نداشت منم گفتم
خانوم من گناه دارم مریمو از من دور نکنید من بدونه مریم
نمیتونم روزمو بگذرونم مریمم سوء استفاده اونم میگفت
خانوم ملیکا گناه داره ناظممون خندیدو ما هم میخندیدم
خودمونو مسخره میکریدیمو اومدیم رفتیم تو کلاسامون
خلاصه رفتم تو کلاس که ادبیات داشتیمو از ساعت ۱۱:۳۰
تا ساعت ۱۲:۴۵ تو کلاس بودیم که زنگ نمازمون جشن
داشتیمو بعدشم که زنگ خوردو اومدم خونه 
خلاصه این بود از امروز من  
امیدوارم که لذت برده باشید
ممنونم که مطلبمو خوندید
سپاسگزارم فعلا خدانگهدار 
|