|
سلام دوستای خوبم امروز شنبه هست ۲۰/۵/۱۳۸۶واسه من امروز روز خیلی خوبی بوده میخوام براتون بگم که امروز چقدر بهم خوش گذشت
امروز ساعت ۸:۳۰صبح بود که مامانم منو بیدار کرد که باید بریم فرودگاه چون عمم داشت از
کشور تاییلند بر میگشت البته بچه ها جونم عمه من برای ماه عسل رفته بود تاییلند آخه
نیست تازه ازدواج کرده واسه همین بعد رفتیم اونجا البته منو مامانم تو ماشین خودمون
بودیم بعد چون فرودگاه امام خمینی پروازشون میشست ما هم واسه همین با عمومینا
حرکت کردیم آخه کمی اتوبانش خطرناک بود واسه همین
بعد که رفتیم به استقبال عمه و شوهر عمم بعد برگشتیم که بیام خونمون سر کوچمون
دیدیم عموم واستاده با ماشینش منو مامانم هم واستادیم بعد چون مامانبزرگمم تنها شده
کسی نمیذاره که مامانبزرگم تنها خونه بمونه واسه همین مامانبزرگم با عمومینا بود گفتن
ما میخوایم بریم اوشون فشم اگه شما هم دوست دارید بیاید مامانم هم کمی خسته بود
بعد عموم اصرارکرد اگه شما نمیاین من ما ملیکا رو با خودمون میبریم خلاصه با
کلی تعارف که مامانم کرد که خودتون دیگه میدونید چه تعارف هایی دیگه فکر کنم
منو با خودشون بردند خلاصه من بودمو عموم بودو زن عمو بود و مامانبزرگم و دو تا پسر
عموهام . خلاصه وقتی که به اونجا رسیدیم ته باغ رودخونه بود من یکی از پسر عمو هام
اسمش محمدرضا هست حدود ۴ سالش هست بعد اونم که عاشق آب بازی اما من دوست
نداشتم اولش برم توی آب بعد از مدتی طولانی یعنی بعد از یکی دو ساعت پسر عمو بزرگم
که ۱۰ سالش هست یهم گفت ملیکا میای باهم بریم تا اون ور رودخونه برگردیم؟؟؟ منم گفتم
میام حالا خلاصه من با پسر عمو که اسمش علیرضا هست رفتیم تو آب اونم آبی که واقعا یخ
بود منو علیرضا تقریبا وقتی به وسطای آب که رسیدیم یه دفعه دیدیم وااااااای بارون گرفت
اونم چه بارونی حالا مثلا منم به قول خودم مانتومو بالا گرفته بودم که خیس نشه بعد حالا
همونجوربا بارونوبادی که خیلی تند داشت میومد کم کم ما داشتیم میریسید به اونور رودخونه
حالا علیرضا دست منم گرفته بود که نخوره زمین که یه دفعه علیرضا پاش لیز خوردخورد زمین
منم خوب دستم تو دستش بود از بس حول شدم قشنگ افتادم توی آب   
خودمونو باالاخره رسوندیم اونور رود خونه که من هم سردم بود هم بارونو باد داشت
بدتر سردم میکرد نمیدونستم چی کار کنم خلاصه همون راه رو برگشتیم اینور رود
خونه البته با هزار بد بختی خلا صه داشتیم بر میگشتیم به سمت خونه
که داشتم به آسمون و کوهای اطرافم نگاه میکردم که یه دفعه دیدم واااای چه رنگین کمان
قشنگی درست شدهههههههههههههههه خلاصه از بس قشنگ بودمن همونجور داشتم
به اون رنگین کمان نگاه میکردم خیلی برام جالب بود وقتی داشتم به اون رنگین کمان نگاه
میکردم دیدیم اااااااااااااااا یه رنگین کمان با قطر بزرگتر درست داره میشه پشت سرش واقعا
همه مونده بودیم به این خلقت خداوند که چقدر زیباست خلاصه وقتی که داشتیم برمیگشتیم
من توی ماشین با اینکه ضبط هم داشتیم من میخوندم همه میخندیدیند از بس که من چرتو
پرت میخوندم آخه یادم میرفت یه تیکه هایی رو بعد از خودم میساختم بقییشو  
بعد از مدتی با یکم موزیک که داشتیم گوش میدادیم سر حال برگشتشم خونه 
بعد تا رسیدم دیدیم داداشم پای کامپیوتر نیست گفتم بیا ببینم از بچه ها چه خبر که گفتم
بیام یه آپ کنم بعد تو این فکر بودم که چی بنویسم گفتم خوب بیام خاطره امروزم رو بنویسم
خلاصه امروز خیلی روز خوبی برام بود جای همیگیتون خالی ایشاالله یه روز همه ی دوسان با
هم یه سفر به یادموندنی بریم  
و در آخر با آرزوی طلوع خوشی ها و غروب غم ها
فعلا خدانگه دار  
|