|
سلام بچه ها من مظهرم .مظهرگلی .خیلیاتون شاید منو بشناسین وخیلیاتونم نه . ولی من دورادور باخیلیاتون که منو نمی شناسین آشنایی دارم ...خب بذارین خودمو معرفی کنم براتون ...
من مظهر گلی دوست ملیکا هستم .دیروز ازملیکا شنیدم که می گفت ازش پرسیدین که من فامیلیم گلیه؟نه بابا فامیلیم گلی نیستش چون اصولا خیلی آدم گلی هستم اسمم شد مظهرگلی!!!!
خب حالا می پرسین من چرا اومدم تو وبلاگ ملیکا خودم که وبلاگ دارم ؟!(نمی پرسین؟!) منم بهتون جواب می دم همین جور عشقی !ملیکا ازم خواست که من بیام وبلاگش رو اپ کنم منم همین جوری عشقی قبول کردم !!!وقراره که ازاین به بعد همین جوری عشقی عشقی این وبلاگ رو آپ کنیم .
ولی نمی دونم راجع به چی باید بنویسم !ولی همین جوری که نمی شه ...
چندروز پیش رفته بودم تو انباریه خونمون که یادم اومد یکی دوسال پیش کتابای بچگونمو گذاشته بودم اونجا خلاصه گشتم وپیدا کردم می خواستم بشینم همون جا بخونم که یادم اومد توانباری پُره موشهههه ومارمولکه منم کههههه شجااااااااااع فوری اومدم بیرون ...

البته دست خالی نیومدم دوسه تاکتاب تو دستم بود ،یکی ازاون کتاباکتاب خیال صورتی بود که سروده ی رودابه حمزه ای هستش ...
من وشمع
مانده ام من تنها
خانه مان تاریک است
هم اتاق من وهم
آسمان تاریک است
شمع درکنج اطاق
مثل من گریان است
ازدوتاچشمانش
اشک آویزان است
مثل اینکه اوهم
قد من می ترسد
چون که آرام آرام
شعله اش می لرزد
سایه ام بردیوار
چه بزرگ افتاده
روی درانگاری
عکس گرگ افتاده
آه برق آمد باز
همه جا روشن شد
باصدای صلوات
کوچه ها روشن شد
خانه درتاریکی
مثل یک زندان بود
آه این گرگ نبود
سایه ی گلدان بود

خداحافظ دوستای عزیز ...راستی این عکسای بالا هم منو ملیکا هستیم !!!!اونی که زرد پوشیده منم اون یکیم ملیکاهستش!(خببب بابادعوانگیر هرکدوم که خودت دوست داشتی الان می زنه زیرگریه!)

|